تبليغاتX
...عاشقانه میگویم...
 

 

                                                     برگ پاییزی

 

باد خیلی بی رحمانه او را از درخت کند و برگ با کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین مرگ

را با چشمان خود احساس کرد ... قطره ی اشکی از چشمانم جدا شد ، با خود از دردها و

رنجهایی که برگ با درخت تحمل کرده بود گفتم .از شبها و روزهای گذشته ، از خنده ها و گریه

 های آنان  ... از روز شکفتنش و حالا ...برگ سخت و لرزان با زمین برخورد کرد و سیلابی

از گرمترین قطرات اشکهایم بر روی گونه هایم جاری شد ... آری این راز پاییز است ... رازی

 که بسیار دردناک اما واقعی است ...

 

به یاد خود می افتم ... که چگونه دست بی رحم زمانه مرا از درخت زندگی و خوشبختی کند تا

هم درد برگ پاییزی شوم ... چگونه خنده های سرمستم جایش را با گریه های یواشکی شبانه

عوض کرد و نرو ، نرو های عاجزانه جایگزین دوستت دارمهای عاشقانه شد ... خش خش

برگهای زرد و غم دیده در زیر پاهایم در آن کوچه باغ ویران شده ، سمفولیکی از غم آلوده ترین

آهنگهای دنیا را می سازد ...و این خودش زمینه ساز ان میشود تا من مانند تمام لحظات این

یکسال گذشته باز یاد غم زندگیم بیافتم که چگونه به یکباره آسمان زندگیم تیره و تار شد و اهریمن

شوم و عذاب آور جدایی سایه شومش را بر آسمان زندگیم انداخت و خورشید زیبای عشق ما رو

 که گرمابخش رابطه ما بود ، با خود برد و سرمای جدایی را برجا گذاشت

*****

مانند بسیاری از عاشقانی که شروع عشقشان با یک نگاه متولد میشود ، من هم با یک نگاه مست

 و خراب او شدم ... خوب یادم هست که چگونه همین نگاه خواب را تا به سحر از چشمانم می

دزدید و اشک را مهمان همیشگی چشمانم ،و ماه را تنها همدم شبهای بی قراریم کرده بود .. چه

 بگویم که همه ی لحظات زندگیم شده بود آرزویی و همه ی آرزوهایم شده بود رسیدن به او

چه شبها ی سرد زمستان که در زیر باران خیس خیس شده بودم و سرما تا عمق جانم نفوذ کرده

بود ولی گرمای عشقی پاک و آسمانی مرا دیوانه وار نگاه می داشت تا هنگامی که ببینمش و باز

 او چشمان متعجب و بهت زده اش را به من بدوزد و زیر لب مرا ملقب کند       دیوانه

    

او رهگذر همیشگی کوچه باغ بود  ... و آن نگاه که سرآغاز سرگذشت تلخ من است در همان

کوچه ، ریشه در خاک دواند.

روزها و شب ها از پی هم می گذشت و من همانند شمعی از عشق او می سوختم و آب می

شدم ... ولی ای خدا ... چرا نمی توانستم این احساس را فریاد بزنم تا او بداند من عاشقش شده

ام ...

 

تا روزی که مثل همیشه به آن کوچه باغ رفتم تا او را ببینم  ، اما اونیامد ... هر چه منتظر ماندم

تا بیاید و ببینمش اما نیامد ...این انتظار هر روز تکرار شد... حتی یک روز از ظهر تا غروب

خورشید ماندم ... اما نیامد ... این مسئله باعث شد قید دانشگاه رو بزنم و همه لحظاتم بشه انتظار

 کشیدن از ظهر تا غروب توی اون کوچه باغ ... دیگه داشتم دیوانه می شدم ...

اندام لاغر و چشمان بر افروخته ام ، نشان شبها و روزهای سختی بود که بر من میگذشت

هر وقت این فکر که : یعنی میشه دیگه اونو نبینم ، به جانم لرزه می انداخت ، قطرات اشک

بروی گونه های سردم خراب می شد ...

یکی از اون روزهایی که رفته بودم به اون کوچه باغ تا مثل روزهای بی قراریم ، انتظار کشیدن

 ، تنها امید برای دیدنش باشه ... از خستگی زیاد زیر بید مجنونی نشستم ... ناخوداگاه خواب مرا

 در بر گرفت .

خوب یادم هست  ... آره ... خودش بود ... صدای پاهاش  ... چه با وقار و آرام قدم بر می

داشت ... صدای تپش قلبم را با صدای پاهایش هماهنگ کردم  ... آمد ... احساسش می کردم ...

از خوشحالی گریه ام گرفت ...واسه یک لحظه گونه هایم آتش گرفت ... باورم نمی شد ... اون

با سرشتی از جنس نور در حال پاک کردن اشکهایم بود ... بهم گفت : غریب آشنا ... دلم برایت

 تنگ شده بود ... این و گفت و رفت

هنوز باورم نمی شد ... چشمانم مثل ابر بهاری میبارید ... می خواستم بلند بشم و به دنبالش

برم ... دستهایش را بگیرم ... بهش بگم چقدر برایم سخت بود ندیدنش ... بهش بگم چه شبها که تا

 صبح نخوابیدم و در آرزوهایم او را تک ستاره ی آسمان خود می دیدم ... بگم که چقدر دوستش

دارم ... اما این توان را نداشتم ... داد زدم ... آسمونی ... با تو هستم ... برگشت و نگاهم

کرد ... با تمام احساساتم بلند داد زدم : دوستت دارم ... او هم لبخندی سرشار از محبت نثارم

کرد ... بهش گفتم : قرارمون کی و کجا .... گفت : فردا ، غروب همین جا

صدای گریه ی مادرم که بالای سرم نشسته بود و زیر لب زمزمه می کرد : پسرکم ... تنها

کسم ... چی شده ... چرا به این روز افتادی ، مرا بیدار کرد ... تا دید که چشمام رو باز کردم

 دستاش رو به طرف آسمون گرفت  شروع کرد به حمد خدا... خواستم از جایم بلند بشم که

ناگهان سرم تیری کشید ... مادرم گفت : پسرم ... چی شده بود ... چرا تو اون کوچه ، اونطوری

 از حال رفته بودی ... همسایه ها آوردنت ... خیلی ترسیدم ... خدارو شکر که سالمی ...

 

واسه یه لحظه تمام بدنم یخ کرد ... باورم نمی شد ... یعنی من خواب بودم ... یعنی تمام اون

اتفاقات توی خواب رخ داده بود ... پتو رو روی سرم کشیدم و گذاشتم چشمانم بباره ... هرچه

مادرم پرسید عزیزم ... عمرمن ... بگو چی شده ... هیچی نگفتم ... ازش خواستم تنهام بذاره ...

بیچاره مادر خوبم ... دلم می خواست مثل بچگی هام ( لحظات دلتنگی و غصه دار بودنم )خودم

را توی آغوش گرم و پرمهرش بندازم و در حالی که گونه هام خیسه اشکه بهش بگم : مامان

پسرت عاشق شده

انقدر گریه کردم که دیگه رمقی برام نموند ... به سختی از جام بلند شدم ... به کنار پنجره رفتم و

 بازش کردم ...ماه حال عجیبی داشت ...از دل شب صدای ناله ای آمد که پیامش غم و اندوه

بود ...

به یاد خوابم افتادم ... یه لحظه نور امیدی در وجودم سو گرفت ... فردا ،غروب ... حتما خواب

 پیغامی برام داشته ... آره ... حتما غروب فردا من اونو تو کوچه باغ می بینم ... از باوری که

برای خودم مجسم کرده بودم رازی بودم ولی نمی دونم چرا باز اون صدای ناله ، غم آلوده تر به

 گوشم رسید ...   دلم لرزید

به سختی حرکت می کردم ... به سر کوچه باغ که رسیدم حال عجیبی داشتم ... چشمانم را بستم

 و با قدم های لرزان وارد کوچه شدم ... وای خدای من ... خورشید درست در انتهای کوچه ،

سرخ سرخ سیاه پوشیده بود ...

ناگهان باد زوزه ای کشید که از تلخی صدایش برگ های نیمه جان درختها ، سخت جان دادند و

به زمین افتادند ... انبوهی از کلاغ های بد صدا ،تیره پوش شروع به پرواز بر فراز آسمان

کوچه کردند ... ویک جغد سیاه روی کهن ترین درخت گیسو ، جیغ می زد  

نفسم در سینه حبس شد ... من در میان انبوهی از سیاهی ها ، دلگرم از عشقی آسمانی ، با

چشمان تر ، انتظار را با انگشت روی دیوار کاهگلی خط زدم

 

به خودم گفتم : چه خواهد شد ... این چه وضع من و گیتی است ... جرم من تنها عاشق شدن

است ... من معشوقه ام را میخواهم ... ناگهان آسمان نعره ای کشید و شروع کرد به باریدن ...

صدای ناله آمد ... از میان خورشید گروهی به این سو می آمدند ... خدای من این چه پیش آمدی بود ...

 

باورم نمی شد ... تمام کوچه گریه میکردند ... درختها ، برگها ، دیوارهای گلی ... خودم دیدم که

 خورشید رخش را از من بر گرفت و اشک ریخت

آن جمع هم سیاه بر تن داشتند و یکی از آنها بر سر دیگران کاه می ریخت ...

ای خدا چه می دیدم ... سیاه جامگان ، فرشته های زیبا رو بودند  که عطر بهشت از لابه لای

گیسوانشان به مشام میرسید

آنها بر دوش ، تابوتی از جنس ابریشم داشتند ...

 وای خدای من ... آنچه میدیدم باور نکردنی بود ...چشمانم که به یکباره مملو از اشک شد رو

پاک کردم  … با حالتی مردد باز نگاه کردم ………………..درون تابوت 

                                                 آسمانی

  خوابیده بود  .... اشک امانم نداد ...داد زدم :  خدایا این چه عذابی است ، کسی که در تابوت

 خوابیده هرگز او نیست ...

 

همه چیزو همه کس میگریستند ... انگار من نغمه سرایی میکردم ...

من منتظرش هستم .. او می آید .. خودش بهم گفت : غروب همینجا

ببینید ... هنوز گونه هایم از گرمی وجودش ، سرخ است ... خودش بهم خندید ... اون می دونه

 من عاشقش هستم ... او می دونه چقدر گریه کرده ام ... می دونه چقدر انتظار کشیده ام ...

نه .. نه ..

 

اون ... اون نمرده ...چرا می خواهین عذابم بدین ... مگه من چه گناهی کردم ...و اشک ،اشک

 و اشک

آهان ... اون خوابیده ... دارین سر به سرم می زارین ... باشه فقط کسی سرو صدا نکنه ... از

خواب بیدار میشه ...

اما نه ... حالا که وقت خواب نیست ...  الان می آم و بیدارش می کنم و دستاشو میگیرم در

حالی که چشمام به چشماش زل زده بهش میگم بدون اون می میرم ... صبرکنین ...

اما توان راه رفتن نداشتم ... با صورت به زمین خوردم ...ولی با این حال خودم را بر روی

زمین کشیدم ...

داد زدم : آهای ... با شما هام ... چرا دارین میرین ...

هرچی جون میکندم تا  بهشون برسم نمیشد ...

دوباره داد زدم : چرا دارین میرین ... نه .. ترو خدا نرین ... وایسین الان بهتون میرسم ...

ولی .................................

نرین ...

                اونو کجا می برین …

                                              این کارو با من نکنین ...

التماستون میکنم ....

                نرین ... نه…

                                            ترو خدا نبرینش  … نه .. نه .. نه

                                               ای خدا        

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 18:43  توسط scorpion | 
Image and video hosting by TinyPic 

 

اون روزم مثله روزای قبل، کلاسم تموم شده بود و داشتم خسته به خونه بر میگشتم ….وقتی وارد اون کوچه باغ قدیمی میشدم ، تمام مدتی رو که صرف گذشتن از اونجا میکردم ،انگار تو این دنیا نبودم ….نمیدونم چرا ولی اون بیدای مجنون با اون اشفتگی همیشگیشون مرا مست دیدارشون میکردند ….

ولی اون روز حال و هوای من مثله همیشه نبود یه احساسی بهم میگفت :

... سلام  ...

نمیدونستم چرا ولی انگار من تنها اونجا نبودم ....

روزها میگذشت و من بارها و بارها زمان گذشتن از اون کوچه احساسم باز هم تکرار میشد ….

تا اون روز …

یه بیدی بود تو اون کوچه که خیلی پیرو شکسته بود و همیشه توجه من و به خودش جلب میکرد ….

اون روز زیر سایه اون ایستادم … یعنی من نایستادم … یه چیزی یه کسی من و مجبور کرد بایستم …. یه لحظه چشمم افتاد به پنجره ای که اون طرف کوچه بود …. باورم نمیشد یه جفت چشم اسمونی داشت منو نگاه میکرد و من و مات و مبهوت کرد … یه لحظه به خودش اومد زود از جلوی پنجره رفت کنار … اون روز به سختی به خونه رسیدم …. یه چیزی در درونم میتپید … یه احساسی من و تا صبح بیدار نگه داشت …. شاید اون عشق بود … از اون روز هر وقت کلاسم تعطیل میشد زود خودم و به اون کوچه و اون درخت میرسوندم و ساعتها به پنجره نگاه میکردم تا شاید دوباره اون صاحب دو چشم اسمونی را ببینم … تپش قلبم اونقدر زیاد میشد که گاهی صدای قلبم و میشنیدم …. روزها  وهفته ها میگذشت و  کار هر روزمن این بود … اره کاره هر روزم شده بود انتظار ….

تا اینکه یه شب تصمیم گرفتم که فردا صبح برم و در اون خونه رو بزنم …. نمیدونستم چی بگم فقط میخواستم این کارو بکنم … اون شب تا صبح نخوابیدم و خودم و  در مقابل اون چشما تصور میکردم واسه صحبت کردن با خودم تمرین میکردم ….

 

صبح بهترین لباسهامو پوشیدم و بهترین ادکلنم را زدم و رفتم جلوی در خونه اون پنجره … زانوهام میلرزید ولی در زدم …

عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود …

لحظاتی گذشت ولی خبری نشد .. دوباره در زدم …. بازم خبری نشد ….

دره خونه ی بقلی باز شد و یه دختر بچه ازش اومد بیرون ….اومد پیش من و بهم گفت : اقاهه …. گفتم : بفرمایید … گفت : فکر کنم این نامه واسه شماست

نمیدونم چرا ولی با لرزش دست نامه را ازش گرفتم و بهش گفتم : کسی اینجا نیست ؟

با شیطنت بچگونه ای گفت : نه یک ماهی هست که از اینجا رفتن … دخترشون این نامه را داد به من و گفت هر وقت یه جوون با این مشخصات اومد در خونه ما این نامه را بهش بده

باورم نمیشد اون میدونست  من به دنبالش خواهم امد …بعدش زود دوید و رفت خونشون...

تمام بدنم یخ کرده بود …. ولی با تمام ناتوانی هایم نامه را باز کردم … نامه با یه مصرع از شعرای سهراب شروع میشد ….نامه بوی بهار میداد بوی زندگی …

شروع کردم به خوندن

 

                                                سلام

خیلی وقتا از پشت شیشه اطاقم منتظر اومدن تو شدم …. نمیدونم چرا ولی اولین باری که تو رو دیدم دیگه ندیدنت واسم سخت بود واسه همین همیشه سر موقع معین از پشت پنجره منتظر دیدنت بودم … 

تا اون روز … باورم نمیشد تو من و دیده باشی …  شبش خیلی عذاب کشیدم و تصمیم گرفتم این نامه را واست بنویسم … اره ما صبح از اینجا میریم … نمیدونم شاید الان که این نامه رو میخونی من زنده باشم یا نه ( ناگهان تمام گونه هام پر از اشک شد ) اخه میدونی من سرطان خون دارم و زنده بودنم به شماره افتاده.واسه همین بود که هیچ  وقت نخواستم ببینمت …. حالا هم شاید اشتباه میکنم ، شاید تو من و ندیده باشی ، یا اصلا دیده باشی ولی به دنبالم نیایی .. به هر حال این نامه را واست مینویسم ،تا بهت بگم اگه دنبالم گشتی و فهمیدی نیستم ، از دستم دلخور نشی … اگه ، بازم میگم اگه از من احساسی به دل داری من و ببخش که تقصیر من بود …..   به هر حال من میرم و میمیرم اما امیدوارم تو زنده و خوشبخت زندگی کنی …. و به عنوان اخرین حرفم بهت میگم و نامم و تموم میکنم …. دوست دارم ….

                                                                                               اسمان

 

دیگه داشتم گریه هامو با فریاد به دنیا عرضا میکردم …. چرا …. اخه چرا کسی که  این همه انتظار کشیدن به خاطر من عادتش بود الان نیست …. چرااااااااااااااااااااااااا…. چرا عشق نو و پاک من سرانجامش این میبایست باشد …..و حالا باران میبارد و خود را در غم و اندوه جان سوز من شریک میکند …. خدایا چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 22:13  توسط scorpion | 
Image and video hosting by TinyPic

 

وقتی دلم میگیره ... وقتی غمگین میشم ...وقتی که  حس میکنم  کسی را روی زمین ندارم ... وقتی از یتیمی دلم میگیره ... فقط شمایی که ارومم میکنی ... وقتی از سختی ها و پستی های زمانه گریون میشم ... عکس بین الحرمین شما من و اروم میکنه ... وای وای .... وا ویلا از این زمونه ... ای اسمان تو که شاهد بودی چرا کاری نکردی .... چرا بادهای طوفانی ات را به یاری پسر فاطمه  نفرستادی .... تو ... اره تو ... ای زمین گستاخ .... چرا دهانت را نگوشدی و ننگ های دو عالم را نبلعیدی ... چرا دهن  دشمنان پسر شیر خدا(ع) را مالامال از خاک نکردی ... تو ای زمان .... چرا نایستادی ....  چرا متوقف نشدی .... چرا چرا چرا ....

 

ننگ بر تو شما ها .... ننگ بر من هم باد که زنده ام   ...  ای خدا به شما و به محمد مصطفی (ص) و حیدر (ع) و ال او تسلیت میگوم ...  ای صاحب من ای امام عصر ( ع)  تسلیت باد . خدایا به حق رقیه (س)  عذاب تمام دشمنان حسین زهرا ( ارباب من )  (ع) و محمد و ال محمد (ص) را بی شمار ... بی شمار و بی شمار افزایش بده الی یوم القیامت ....  وای بر من اگر نتوانم در دنیا سگ امام حسینم (ع) بشم ... خدایا من سگ حسین بشم هیچ غم ندارم ..هیچ

 

 

یا حسین زهرا  (ع) ... یا ابوالفضل العباس  (ع )

 

یا بیبی زینب (س) ... یا قاسم ( ع)  ... یا علی اکبر ( ع)

 

یا رقیه ( س‌) ...  یا علی اصغر (ع) ... یا دو طفلان مسلم (ع)

 

و ای یاران حسین بن علی ( ع) درود و سلام بر شما

 

 

السلام علی الحسین (ع) و علی بن الحسین (ع) و علی اولاد الحسین ( ع) و علی اصحاب الحسین (ع)

 

  

ای حسین (ع)  من را به بین الحرمینت برسان بسان سگت

 

ای ابو الفضل العباس ( ع)  میخوام بیام در حرمت پاسبانی بدم مثل سگت

 

 

امین یا رب العالمین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 12:7  توسط scorpion | 
Image and video hosting by TinyPic

بارها و بارها به او گفته بودم که اگر مرا رها کند میمیرم ... نوبت ها و نوبتهای بسیار به او فهمانده بودم که بی او مرگ مرا در بر خواهد گرفت ... موقعی که به سفر میرفتم روی کاغذی برایش با خون نوشتم ... یادت باشد به من قول دادی که برایم می مانی و باز هم نوشتم اگر مرا رها کنی مرگ با من همسفر میشود و در اخر نوشتم زود بر میگردم ...زود زود ... نامه را درحالی که چشمانم خیس اشک بود و بغض خود را فرو میدادم همراه با گل سرخ میخک به او دادم ... خم شدم و پاهایش را بوسیدم و در حالی که قامت راست میکردم  به او گفتم تمام حرفهای  من در این نامه است  ... وقتی به ان درخت بید مجنون رسیدم نامه را باز کن و بخوان ... اشک را در چشمان دلربایش دیدم ، قوت جانم شد ، گفت : همیشه منتظرت میمانم ، من مال تو هستم ... احساس غرور کردم و وقتی که دیگر بغضم شکست و اشکهایم سرازیر شد دویدم تا زود تر به ان بید مجنون برسم و او انچه در نامه بود را بخواند .... وقتی سرش را بالا گرفت فهمیدم نامه را خوانده ... چادر گل گلی سفیدش از سرش بر زمین افتاد و قامت همچو ماهش نمایان شد داد زد ... بی معرفت چرا با خون ... من بی تو میمیرم ... با زانو به زمین نشت و گریه سر داد ... طاقت دیدن این صحنه را ندااشتم ..... فریاد زدم پاییز بعدی بر سر همین بید مجنون منتظرم باش ... و دویدم ... دویدم تا زود تر سفرم به پایان برسد و  به پاییز  بعدی برسم ...

در این مدت سفر همیشه به خود میگفتم : او مال من است این را خودش گفته.... شبها به یادش تا نیمه های شب شعر مینوشتم  ... هر ماهی که میگذشت با چاقو خطی  بر دستم میکشیدم تا جای زخمش مرا یاد قرارمان بیندازد ...  کم کم تعداد زخمهای روی دستم به نه و ده  میرسید و من میدیدم طبیعت چهره خود را بسان روز قرارمان زرد میکند ... ان سی روزی که باید میگذشت تا من خط یازدهم را بیندازم و راهی  شوم چه سخت میگذشت ... ثانیه های ساعت هم با من میجنگید ... وای خدای من روزی که یازده خط شد سر از پا نمیشناختم ... گریه میکردم میخندیدم ... اری فاصله من و او فقط رسیدن من به قرارمان بود ... اه یعنی تمام شد .. سختی  ، فراق  ، تنهایی و گریه های شبانه من ... در راه باز گشت تمام شعرهای که در شبهای تنهایم میسرودم بلند بلند میخواندم .... باورم نمیشد بر زمین افتادم و سجده شکر به جا اوردم چون دیگر رسیده بودم .... دویدم  ... اشک  چشمانم را پر کرده بود و چون به سختی جلویم را میدیدم  به زمین خوردم ... بلند شدم  ...  ... در پشت ان تپه خانه یار بود ... چشمانم را بستم و قدم قدم به جلو میرفتم ... شوق دیدن یار تمام وجودم را فرا گرفته بود ... احساس میکردم کم کم به ان بید مجنون نزدیک میشوم چون صدای شاخه هایش که باد انها را به هم میزد برایم اشنا بود ... در دل پروای رسیدن بود و در چشم هوای دیدن   ... چشمانم را گشودم .... نمیدانم چرا ولی انگار بید مجنون ناله میکرد ... زانوهایم که میلرزید را به سختی تکان دادم و خود را به ان مجنون رساندم ... نمیدانم چرا ولی سرمای غریبی در دلم جا گرفت ... نبود ... امکان نداشت ... امکان نداشت او روز قرارمان را فراموش کند ... سرم را بالا گرفتم تا شاخه های خشکیده بید را نظاره کنم ... ولی در لابلای شاخه های مجنون هم غربت سو میزد ...اشکهایم را پاک کردم و به خود گفتم : دیوانه چرا گریه میکنی ... شاد باش یارت می اید ... او به تو قول داده است ... او میداند که تو بی ان میمیری ... دستانم را به اسمان بلند کردم و گفتم خدایا من میدانم که او مال من است پس کجاست و سرم را بر زانوهایم نهادم و ناله کردم ... و شعری که بارها در تنهایی اشک الود خود زمزمه میکردم را  خواندم : امشب شب مهتابه ،حبیبم را میخوام... حبیبم اگر خوابه طبیبم را میخوام ... گریه امانم نمیداد ... حس خواصی داشتم .... دلم لرزید و گفتم : خوابست و بیدارش کنید ، مستست و هشیارش کنید ... صدایی را شنیدم ... به اهستگی اشکهایم را پاک کردم و سرم را بالا اوردم ...  ولی چشمانم کسی را ندید ... دوباره صدا امد ای رسوای جهان ان کسی که به دنبالش هستی در پشت مجنون روزهاست که منتظر توست .... باورم نمیشد ... صدا هم گریه کرد ... سرم را برگرداندم ... به بید نگاه کردم  ... به سختی برگشتم ... انگار اسمان و زمین به حالم میگریستن ... به اهستگی  به پشت بید رسیدم ... وای خدای من ... ... چه میدیدم... اسمان سیاه شد... همه مرغان اسمانی  به یکباره ناله سر دادند ....  اه ای خدا این دیگر چیست ... به زمین خردم... خودر ا به سختی به بالین  ان قبری که در پشت بید بود رساندم ....   چشمان خیسم را پاک کردم و قبل از اینکه به قبر نگاه کنم گفتم او میداند که اگر مرا تنها بگذارد من میمیرم و با این امید چشمانم را باز کردم ... انا لله و انا علیه راجعون کمی پایین تر را نظاره کردم ... خدایا این خواب است ... باورم نمیشد بر روی سنگ قبر بزرگ نوشته شده بود ... پاییز هرگاه رسیدی از راه بگو به یارم ، من بر سر قول خود ماندم و برسر قرار حاضر شدم اما زیر خاک درحالی که نامه ات در اغوشم هست حتی در زیر خاک ... با صورت به قبر خردم ... و قبر را در بغل گرفتم ... داد زدم بی معرفت ... تو عاشقم نبودی ... تو مرا نمیخواستی ... اگر    اگر میخواستی که الان در کنارم نشسته بودی ... تو به من جفا کردی ... من بارها و بارها به خود گفته بودم من زودتر میمیرم ... اما تو  ... چون تو اصلا دوستم نداری ... انگار ناله های من بسان غمنامه ای بود که باعث شده بود اسمان و بید و تمام هستی به حالم گریه کنند ... باران شروع به باریدن کرد ... میشنیدم که مجنون بلند بلند گریه میکرد ... تو مگه به من قول نداده بودی با من میمانی .... ببین این شعرها را خودم برایت گفته ام بلند شو ... جان من بلند شو تا سرت را روی زانوهایم بگذارم و در حالی که دستانم را در لابه لای گیسوانت میکشم شعرهایم را برایت بخوانم ... بلند شو پس چرا بلند نمیشی.... ناگهان به یاد عهدمان افتادم ... اگر مرا رها کنی مرگ مرا در اغوش میگیرد ... چاقویم را از جیب بیرون  اوردم ... انگار که زمین و زمان میخواستن مانع از این کار من بشوند ... اسمان داد میکشید نه ... مرغان اسمانی فریاد میزدند ... ولی من تصمیمم را گرفته بودم ... افتاب داشت غروب میکرد و این اخرین غروب من بود .... چاقو را بر رگ دست گماردم ... و با گفتن این که الوعده وفا رگ دستم را زدم ... خون همه جا را فرا گرفته بود ... دیگر گریه نمیکردم چون میدانستم به زودی او ا میبینم ... و به یاد نامه ای که برایش نوشتم با خون بر سر قبرش نوشتم ... نازنینم من دارم میام ... بدنم کم کم سرد میشد و من بیشتر عجله داشتم واسه دیدنش ... دیدمش که از دوردستها سوار بر اسب سفید یالداری  می امد ... امد و امد تا به کنارم رسید گفت چرا این کار را کردی ... و من در جواب گفتم به تو گفته بودم بی تو مرگ مرا در اغوش میگیرد دستانش را دراز کرد و دستانم را گرفت و گفت برایت حجله درست کرده ام ، شاهزاده من ...  ارام ارام چشمانم کم سو میشد و بدنم سرد تر ولی من در درون شاد بودم ...شاد از اینکه لحظه وصال نزدیک است .... حبیبم مرا دریاب ...خداحافظ مجنون   ...خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:57  توسط scorpion | 

رفت.... رفت و با رفتنش روشنایی رفت ... رفت و با رفتنش دیگر ما ه در شب ندرخشید ... رفت و با رفتنش دیگر هیچ کبوتری در حیاط خانه من دانه نخورد ... رفت و با رفتنش سیاهی با لهای کلاغان بد خبر ، جانشین رنگ خوش بالهای مرغان عاشق شد ... به اتاقمان میروم ....  هنوز ملحفه ای که اخرین صبح با هم بودنمان او از روی خود کنار زد و برخاست ، مچا له است   ...گریه ام میگیرد .... بر سر میز ارایشش میروم ، موهایش هنوز در لابلای عمودهای شانه اش هست ... انان را یکی یکی و با احتیاط از شانه جدا میکنم ... در خیالم ارزوی رجعت دارم ... میخواهم بروم ... میخواهم بروم و باز هم او را روی زانو های خود بنشا نم و موهایش را شانه کنم ولی این بار برای همیشه ...شانه اش را محکم در دستم میفشارم و  داد میزنم ای مسافر خسته دل من دیگر نمیخواهم بی تو باشم .............. مرا در یاب ..................................

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 11:59  توسط scorpion | 
Image and video hosting by TinyPic 

 

شبی خوابیدم … خواب دیدم … خواب تو …. خواب بی وفایی های تو …

 

در خواب هم  گریه میکردم … ان شبی را دیدم که رفتی . شبی که قسم ات 

 

دادم به جانم اما جوابش سیلی بود بر گونه های خیسم … شبی که گفتم

 

 میمیرم بی تو و پاسخش این بود :  بی ارزش است جانت برایم .. چراغ ها

 

 همه روشن بودن لیکن چشمان من ان شب سیاهی میدید….با چشمان خیسم

 

  میدیدم  که همه ی هستی من چه اسان دارد از خانه من رخت  میبندد ....

 

 میدیدم که عشقم ، امیدم ،همه کسم داره  من را با یه عالمه درد و بد بختی

 

 تنها میزاره …. طاقت نداشتم …. وقتی که میخواست پاهایش را از

 

 اطاقمان بیرون بگذارد ان هم با چمدانهایش  خم شدم …. با دو دست

 

 پاهایش را گرفتم …  اشاره کردم به قابی روی دیوار ….رویش

 

 نوشته بودم بی تو هرگز مهربانم …. خندید و گفت به درک ….نا خداگاه

 

  صدای ناله هایم  بلند شد … گفتم  میدانی بی تو هرگز یعنی چه  : یعنی

 

  با رفتن تو مرگ من  را با خود میبرد … خنیدید و گفت پس  به زودی تو

 

 را در کفن خواهم دید … پاهایش را  از دستانم دزدید   و رفت … رفت

 

 … رفت ….. رفت ….................................

 

 

 حالا صدای گریه ی همسایه ها را میشنوم که بر جسد بی جانم  میگریند

 

 

اری  ان شب دیشب بود ..............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 12:39  توسط scorpion | 
Image and video hosting by TinyPic 

 

 چشمانم را به سختی باز کردم وبر بالای سر خود مادرم را دیدم که با گریه میگفت... به هوش امد  ، به هوش امد ... با رسیدن مردی سفید پوشی  دانستم در بیمارستان هستم ...ولی نمیدانستم برای چه ... یک لحظه تمام اتفاقات گذشته را به یاد اوردم و اشک مانند دریایی چشمانم را در خود بسان قایقی غرق کرد ... داد زدم چرا هنوز من زنده هستم چرا من نمرده ام من باید بمیرم ، چرا کسی که سالها به یادش روزهایم را شب و شبهایم را  سحر کرده بودم میبایست این کار را با من میکرد  ....اری اون دیگر مال من نبود...  چون من شاهده این بودم که او دست در دست مردی در لباس دامادی تمام امید زنده بودن و عشق من را به باد فنا داده بود ... من تازه 5 ساعت بود که از لندن به خانه برگشته بودم....ولی با تمام خستگی هایم  میخواستم همه ی زند گیم را ببینم  پس یه دوش سریع گرفتم وبعد کت و شلوار خاکستری خودم را پوشیدم اخه اون عاشق رنگ خاکستری بود و  در حال خارج شدنم از خانه  در جواب مادرم که میگفت : کجا میری ،  گفتم : خودتان بهتر میدانید... بعد به گلفروشی که همیشه از انجا برایش گل میخریدم  رفتم و یک دسته گل مریم به یاد گذشته هایمان برایش گرفتم .... سریع یه تاکسی در بست کردم و به طرف منزل عشقم به راه افتادم... در راه همش به این فکر میکردم که وقتی میبینمش  چی بهش بگم ... بعد از گذشت 4 سال هنوز خوب راه خانه شان را بلد بودم ...با گفتن پیاده میشوم راننده تاکسی ماشین را متوقف کرد  و من پیاده شدم ...چقدر دیوارهای سر کوچه شان من را یاد انتظارهایم برای دیدن او می انداخت از زنده شدن این خاطرات لبخندی بس شیرین  بر لبانم نقش بست....هر چه قدر که به خانه شان نزدیک میشدم قلبم تندتر میزد ، دستم را روی قلبم  گذاشتم و گفتم تا وصال چیزی نمانده....به سر بن بست خانشان که رسیدم ایستادم و با گفتن ، فراق تمام شد ، داخل بن بست شدم ولی با دیدن صحنه ای از دور یکه ای خوردم و ایستادم ....عروسی را دیدم که دارد همراه دامادش ازدرب مجتمع انها بیرون می اید پیش خود گفتم حتما یکی از دخترهایی  که دران مجتمع زندگی میکرده  ازدواج کرده ولی نفهمیدم چرا  زانوهایم لرزید ....  سرفه کوچکی کردم و جلوتر رفتم .... در اخرین نامه اش که 3 ماه قبل  برایم نوشته بود ،گفته بود  بی صبرانه منتظر دیدنت هستم .... پس اصلا امکان نداشت او باشد...نیش خندی به خودم زدم گفتم : او مال توست این را خودش باره ها بهت گفته ... این فکر خیالم را راحت کرد اما این بار دلم لرزید .... نمیدانم چرا ولی هر قدمی که بر میداشتم و به ان عروس و داماد  نزدیک میشدم چشمانم ناخوداگاه  در اشک غرق میشد ... بهش نگفته بودم  کی میام میخواستم سولپرایز بشه ...انقدر چشمانم را اشک فرا گرفته بود که نمیتوانستم جلوی خود را ببینم ... یک لحظه ایستادم و دستمالی را که او برایم  به اسمه من و خودش گلدوزی کرده بود و قبل از رفتنم برای تحصیل به لندن به من داده بود  را از جیبم بیرون اوردم تا اشکهایم را پاک کنم .... وقتی دستمال را از روی چشمانم بر داشتم :::باورم نمیشد ... چه میدیدم... چشمانم به یک باره سیاهی رفت قلبم ایستاد دیگر نمیزد ... ای خدای من چه میدیدم ... نه امکان نداشت ....تمام بدنم یکباره یخ زد... باز هم با همان دستمال چشمانم را پاک کردم و این باربا دقت بیشتر دیدم ... اره اون چشمانی که از دیدنه من بهت زده  به من نگاه میکرد خودش بود ... باورم نمیشد....دست گل مریمی که همیشه من را به یاد روز خوش باهم بودنمان  می انداخت از دستان سردم به زمین افتاد ... دلم میخواست هر لحظه این یه خواب باشد و من از اون بیدار بشم....اما نه این انتظاره بیهوده ای بود ... زانوهای منجمدم را به سختی از روی زمین برداشتم و جلوتر رفتم ... ... اخه چرا چرا چرا...مگه من چه  گناهی کرده بودم ... در یک لحظه فکرها و سوالات زیادی به سرم زد ... عشق ، بوسه ، دستان گرمش ، بی وفایی ، مگه نگفته بود ماله منه ، کشتنش ، خواستن جواب درباره چیزایی که میدیدم ، فریاد ، همه اینها در یک لحظه از ذهنم گذشتن ، در لابلای سیلاب چشمهایم دیدم که اون بی معرفت چشمانش را از من گرفت و سوار ماشین گل زدی که قرار بود مرکب من و اون باشه ،همراهه مردی که توانسته بود بر من و عشقم و از همه مهمتر معشوقه ام چیره بشه  شد و برای همیشه از من دور شد ...  به دنبال رفتن انها جمعیت زیادی شروع به هیا هو و شادی کردند... اما من هنوز بر سر جایم ایستاده بودم ، سرد و گریان... باورم نمیشد چیزهایی را که دیده بودم ... هیچ ، هیچ ، هیچ ، از که بپرسم ، چی بپرسم ، چه کنم ، لحظه ای فکری به ذهنم زد ........خود کشی ....تنها چیزی که برایم مانده ... صدای کامیونی که از سر بن بست میگذشت را شنیدم ... دویدم ...مبادا بگذره و من نرسم .... اما نه به موقع رسیده بودم با گفتن کلمه ... خدا... به جلوی اون غول اهنی پریدم .... اما چرا هنوز زنده ام ... ولی نه مثله اینکه صدای گریه مادرم بلند شده ... و میگه نه اون نباید بمیره ... اخه شنیدم که دکتر بهش گفت اون ضربه شدیدی به سرش خورده و دعا کنید زنده بمانه چون فقط قلبش میزنه... حالا تنها کاری که دارم اینه : تا لحظه مرگم به یاد خاطرات شیرین خودم و دلتنگیهای 4 سالم برای  رسیدن به اون زیبا زاری کنم ... اره من دارم میام ... ای فرشته ها، در محفل عاشقان سوخته برایم جایی مقرر کنید که با دلی ویران شده می ایم... ولی ای فرشته مرگ  قبل از اینکه مرا با خود ببری بهم قولی بده...قول بده خوشبخت بشه ... اه تنها مرگ زیباست و بس ....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 13:46  توسط scorpion | 
 
  • ز لیلی من شنیدم یا علی گـــفت

 

        • به  مجنون چون رسیدم هم علی گفت
        •  
  • که این وادی دار الجنون اسـت

 

        • که هرعــــــــــاشق بدیدم یا علی گفت

 

  • نسیمی غنچه ای را باز میکرد

 

        • به گوش غنچه کم کم یاعـــلـــــی گفت

  

  • چمن با ریزش باران رحمـــت

 

        • دعــــــائی کرد و اوهم یا عـلــــی گفت

  

  • یقین پروردگــــــــــــار آفرینش

 

        • به موجودات عــــــــالم یا عـــلــی گفت

  

  • خمیر خاک عالــــم را سرشتند

 

        • چـــو برمیخواست آدم یاعـــلــــــی گفت

  

  • مسیحـــا هم دم از اعجاز میزد

 

        • زهر اعجاز او هـــــم یا عـــــلــــــی گفت

 

  • مگر خـیبر ز جایش کنده میشد

 

      • یقین آنجا عـــــلـــــی هم یا عـــــــلی گفت
  • یا حیدر مدد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 9:43  توسط scorpion | 
Image and video hosting by TinyPic 

 

چه زیبا بود ان شبهای سرد پاییزی

 

گم کرده ای داشتم

 

نمیدانم که بود کجا بود

 

روزها در میان پرتوهای خورشید  وشبها نشانیش را از ماه میخواستم

 

بید مجنون خانه ما شاهد گریه ها ی من  بود

 

شبها با ماه  با یکدیگر به دنبال تو در میان ستاره ها میگشتیم

 

نبود که نبود

 

همه به من میخندیدند ...فکر میکردند من نمیشنوم ولی خوب میشنیدم که زیر لب به من میگفتند ....دیوانه...

 

اخه هر روز صبح زود میامدم و برسر  کوچه  می ایستادم و اماده دیدنت بودم ان هم با یک شاخه گل میخک سرخ و سفید

 

ولی شب به مانند گل پژمرده  کشان کشان خود را به خانه میرسانیدم

 

دیگر تمام موهایم سفید و  غم نیامدن تو مرا داشت میکشت ...تا ان شب گرم بهار امدی  

 

نمیدانستم چه کنم...کجا برم...چه بپوشم....کمتر لحظه ای  مانده بود به قرارم با تو

 

باورم نمیشد اری ....امد...

 

همانی که سالها نمیدانستم کیست... ماله کدوم دیار است... از چه سمتی می اید ....

 

حالا امده...امد و با امدنش زنده کرد من را ...تمام گلهای میخک خشکیده شب امدنش میخندیدند...

 

بید مجنون خانه ما زمان بیرون رفتن من از خانه با شاخه ها ی مجنون و مست خود جلوی مرا گرفت

 

با برگهای عاشقش تاره مویی که امده بود روی پیشانیم را کنار زد و با شاخه های پر محبتش مرا در اغوش کشید

 

و چون میدانست من دیگر شاخه گلی ندارم جوانترین شاخه اش را قربانی من و عشقم کرد ...به چشم خود دیدم که

 

 اشک از ساقه تنومندش پایین امد و با گوش خود شنیدم که گفت....خوشبخت شوی ...

 

دویدم برسر کوچه که رسیدم نمیدانستم ازکدام سمت  باید رفت به کجا باید رفت

 

 

دویدم ...دقیقه ها جای خود را به ساعت هامیداد و من همچنان میدویدم....دیگر چراغی در کنار خیابان ها نبود و به

 

جای خانه ها کوها بود که در تاریکی ظلمت باری خفته بودند نمیدانستم کی کجا میبینمت...دیگر تاب دویدن نداشتم

 

کف کفشهایم به زمین  میکشید ...لحظه ای ناتوان شدم چشمانم سیاهی رفت افتادم....

 

با اخرین توانم داد زدم من اینجام

 

نمیدانم چقدر گذشت ولی

 

ولی گرمی جسمی از دور مرا به هوش اورد

 

در ان ظلمت بیابان چنین نوری غیر ممکن بود

 

به من نزدیک تر میشد

 

قدمهایش چه زیبا بود..قامتش رخشان و گیسوانش پریشان در اسمان بود

 

عطر وجودش به مانند همان عطری بود که سالها  من میفهمیدم  ولی هیچ کس نمیفهمید

 

امد خیلی جلوتر ...باز هم جلوتر ...خیلی نزدیک....

 

اشک نمیگذاشت ببینم ....

 

دستان گرمش را در دستانم گذاشت ...نمیدانستم چه بگویم...زبانم به ناهنگام بند امده بود

 

تمام حرفهایی که در این سالها با خود زمزمه میکردم  به ناگاه از یادم رفته  بودند...

 

لبانم  را به سختی از روی هم باز کردم و گفتم............................. امدی...................... 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 11:31  توسط scorpion | 
Image and video hosting by TinyPic

 

دلم میخواهد نباشم

 

دلم میخواهد بمیرم

 

چرا...چرا...چرا...

 

اه ای خدا مرا برای چه افریدی

 

افریدی تا قصه مادرم زهرا مرا دیوانه کند

 

ای خدا چرا نبودم تا جان نا قابلم را فدای بی بی زهرا کنم

 

وقتی میشنوم که بی بی در پشت در اتش گرفته زندانی شده بود

 

و هر لحظه ان میخ گداخته پهلوی مادرم را میشکافت

 

دنیا در پیش چشمانم حقیر و پست میشه

 

اخه دنیا ارزش یه قطره اشکهای مادرم زهرا را که از درد میریخت رو به خدا نداره

 

بمیرم برای تو حسین جانم ...بمیرم برای تو حسن جانم و شما  زینب جانم و شما ام کلثوم

 

اخه میدونید چیه اون موقع همشون کودک بودن

 

و رسم بچه ها اینه که وقتی از بیرون میان میگن مامان

 

ای بمیرم برای شماها وقتی اومدین و در سوخته را دیدین چی پیش خودتون فکر کردین

 

وقتی اومدین تو گفتین مادر کسی جوابتون را نداد

 

ای دنیا لعنت به تو  ننگ ناله های مادرم زهرا بر تو بس

 

ننگ اشکهای فرزندان مادرم زهرا بر تو بس

 

ای خدا لعنت بر بانیان از بین رفتن محسن مادرم

 

ای خدا میگن عرش تو با یه قسم میلرزه

 

و اون قسم پهلوی شکسته مادرم زهراست

 

ای خدا به پهلوی شکسته مادرم زهرا قسمت میدهم عذاب اون کسایی که باعث رنج مادرم شدن رو به پایان نرسان

 

لعنت بر شما پست فطرتها لعن خدا رسول او بر شما لعنت بر شما ننگهای بشر خدا را قسم میدم به خود مادرم که

 

حد نهایی عذاب را بر شما روا دارد.....یا زهرا ادرکنی...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 10:19  توسط scorpion | 
Image and video hosting by TinyPic 

شب رفتنش هنوز جلوی چشمانم است …اه…لعنت به ان شب سرد زمستان…از بیرون امدم...خسته …اما نااگاه از خستگی همیشگی خود…به ناگاه چشمانم به چمدانش افتاد…چندماهی میشد که فهمیده بودم برای او ان فرشته ی همیشگی دیگر نیستم…نمیدان چرا ولی خیلی خوب یادم هست…حسه بدی داشتم …دستانم به ناگاه منجمد شد به طوری که کلید از دستانم رها شد و  صدای برخورد ان  با زمین او را متوجه امدن من کرد…سعی کردم خودم را از این حالتی که ناخداگاه به من دست داده بود نجات بدهم…اما با دیدن او نتوانستم و اشک در چشمانم جاری شد …اخه ما با هم قرار گذاشته بودیم هیچگاه جدا از هم به  مسافرت نرویم…خودم را جم و جور کردم و گفتم نازنینم این دیگه چیه؟از کنارم گذشت …هنوز هم عطر گیسوانش مثله همیشه  مرا مست ،مست میکرد…فهمیدم خبربدی در راه است…به خود گفتم حتما میخواهد مثل این چند ماه اخیر که دیگر برایش ارزشی نداشتم وبودن ما ریسمانه کهنه ای بود که فقط از طرف من نگهداری میشد  نازش را بکشم یا خودش را برایم لوس کند…اه اه…کاش اینطور بود…باز با لهنه عاشقانه تری گفتم:مهربانم بی من کجا؟

امد…رودر رویم ایستاد و با نفرت تمام گفت کثافت حالم دیگر ازت به هم میخورد…میخوام برم جایی که قدرم را بدانند…اما …نه…نه…نه …او دروغ میگفت دلش اسیر یه نفر دیگر شده بود…نفهمیدم چی شد چشمان کم سو و پاهایم ناتوان شد …دو زانویم به زمین خورد …گفتم مهربانم دیگر چه اشتباهی از من سر زده…

داد زد خفه شو دیگر حالم از صدایت به هم میخورد…اما او دروغ میگفت…اول اشناییمان صدایم همچو مرغهای عاشق بود … …نازش را کشیدم،قسمش دادم به جان خودم اما هیچ …وقتی که دیگر درون سینه ام جای خالی که با امدن او حالا گنجی بزرگ برایم بود میسوخت به پاهایش افتادم…التماسش کردم…اشک نمیگذاشت ببینم اما به گمانم وقتی به پاهایش افتاده بودم به من میخندید…ناله کردم…التماسهایم با زجه همراه شد و زجه هایم با سیلابی از اشک دیدگانم امیخته  شد تا شاید مانع از رفتنش شوم..........................................................................................حالا از ان روز دو ماه و سه روز است که میگذرد.....همه به من میگویند او هوسرانی بیش نبود اما من با همه به خاطر این حرفشان جنگیدم و قطع رابطه کردم.........…….. ……...حالا دکترها میگویند تا سه ماه دیگر بیشتر زنده نیستم ........................…

فقط نگران چند چیز هستم... نگران اینکه بعد رفتن من ایا کسی او را ازارمیدهد.........و این  که  شاید هیچگاه نبینمش داره مرگم را زودتر فرا میرساند...... .ای خدا ...ای خدای عاشقا ...یعنی میشه یه باره دیگر در کنارم او را حس کنم ....................................حتی بر سر قبرم ....ولی نمیدانم اگر مرا مرده و در زیر خاک ببیند باز هم به من میخندد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 10:36  توسط scorpion | 
Image and video hosting by TinyPic

 

وقتی میرفتی چشمانم به قامتت بود ...چه اشنا بود این قامت زیبایت

 

 مهربانم...دویدم ...مانع از ادامه دادن راحت شدم...کمر پر غرورم را خم

 

 کردم و به پاهات افتادم ...اشک نمیگذاشت ببینم کجا را  میبوسم ولی حسم میگفت کفشهایت است که غرق در بوسه هایم شده بود...اما تو پاهایت را از لبان من دزدیدی به من گفتی ...هرگز...چشمانم که  جایی را نمی دید بالا اوردم و در برق چشمانت که چون خورشید میدرخشید ثابت کردم و گفتم:............................................التماست میکنم................................حالا از اون روز سالهاست که میگذرد و من همچنان چشمانم به چارچوب در التماس دیدنت را طلب میکند ...اما...تو نیستی ...

 

 

 


 


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 10:48  توسط scorpion | 
 

الان یکسال ویک ماه و بیست روزه که خدا تورو بهم داده یا یه جورایی شیشه ی عمرم و تو بغلم گذاشته.

 

نمی دونم اگه نداشتمش باید چه جوری زندگی میکردم فقط این رو  می دونم الان که دارمش خوده  زندگیه.

 

به نظر من تو یه نفر از طرف خدایی که برای زنده بودنم فرستاده شدی اصلا تو یه فرشته از نوع مذکری  .

 

میدونی اگه نباشی منم نیستم.حاضرم یه روز زنده باشم ولی اون روز با تو باشم .تو همه ی عمرمی ،تو 

 

همه ی وجودمی اصلا تو خوده هوایی اگه نباشی خفه میشم

 

 

 و حالا این حرفهای یه دیوونست که میبنید:

 

همه هستیه من ،همه ی عمرو ،جونه من،تو همه زندگیه من،تو خوده هستی،تو خوده مستی،تو خوده خوده اونی که

 

 میمیرم براش،تو فرشته ی نجات من از دست دنیا تو بودی که منو بردی به اسمونا و یادم دادی خوبیو ،تو تنهاترین 

 

زیباترین فرشته ی خدای منی که واسه من اومدی تا منم ببری با خودت به بهشت...اینو بدون که مجنون به عشق 

 

لیلی من و عشق ما حسادت میکنه.......یا حسین

                                                           

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 10:54  توسط scorpion | 

 

 

عشق یعنی مرگ را همخانه کردن...

 

عشق یعنی تیغ را دیوانه کردن....

 

عشق یعنی دیدن سرخی خون در زیر دوش اب حمام....

 

عشق یعنی گفتن من دیوانتم تا بی نهایت...

 

عشق یعنی التماس با تو ماندن...

 

عشق یعنی التماس با من بساز...

 

عشق یعنی  تو فکر یه سقفم  فرهاد را گوش دادن و گریه...

 

عشق یعنی  گریه .گریه. گریه...

 

عشق یعنی ....مرگ....تیغ تیز... ماه شب 14...خلوتی خیابانهادر شبهای  تابستان ...بدترین نوع خورد 

 

شدن،شکستن، 

 

عشق یعنی عرق سردی که وقتی التماس میکنی روی پیشونیت سردی میکنه....

 

اما عشق زیباست....اما عشق قشنگه.....وقتی که دونهای گرم اشکات دارن از گونه هات پایین میان و تو به عکس امام 

 

حسینت نگاه میکنی و میگی ..........................................ماله من میشه..............................................

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:16  توسط scorpion | 

 

عشق یعنی شکستن در درون...

 

عشق یعنی خورد شدن تا عمق جان....

 

عشق یعنی تنهایی تا عروج...

 

عشق یعنی انتظار تا شب بیاید ...

 

عشق یعنی خود کشی با تیغ تیز ...

 

عشق یعنی دیدن پرتگاه جدایی...

 

عشق یعنی گریه های شبانه زیر نور ماه شب 14...

 

عشق یعنی التماس...

 

عشق یعنی التماس....

 

عشق یعنی التماس...

 

عشق یعنی سفر زیره نور ماه...

 

عشق یعنی قدم زدن توی کوچه های خلوت تابستان...

 

عشق یعنی خواستن پیوستن از ماه...

 

عشق یعنی دیدن دست بریده با تیغ تیز ...

 

عشق یعنی بریدن دست چپ هنگام جدایی تا التماس باشد این کار...

 

عشق یعنی نوشتن دیوانگی ها با خون ....

 

عشق یعنی نوشتن اسم او با خون خود...

 

عشق یعنی مردن...

 

عشق یعنی از جسم خود باید گذشتن...

 

عشق یعنی جنون تا حد مرگ...

 

عشق یعنی انتقام با تیغ مرگ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 10:57  توسط scorpion | 

 

 

 

رفتي،

 

 

بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!

 

 

گفتم:

 

 

نردبان ترانه تنها سه پله دارد:

 

 

سكوت و

 

 

 

صعودُ

 

 

سقوط!

 

 

تو صداي مرا نشنيدي

 

و من

 

 

هي بالا رفتم، هي افتادم!

 

 

هي بالا رفتم، هي افتادم...

 

 

تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،

 

 

ولي فتيله فانون نگاهت را پايين كشيدي!

 

 

من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،

 

بي چراغ قلمي پيدا كردم

 

 

و بي چراغ از تو نوشتم!

 

 

نوشتم، نوشتم...

 

 

حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!

 

 

دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند

 

 

 

و مي خندند!

 

 

عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!

 

 

اما چه فايده؟

 

 

هيچكس از من نمي پرسد،

 

 

بعد از اين همه ترانه بي چراغ

 

 

چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟

 

 

همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!

 

 

حالا،

 

 

دوباره اين من و ُ

 

 

 

اين تاريكي و ُ

 

 

 

اين از پي كاغذ و قلم گشتن!

 

 

گفتم : « - بمان!» و نماندي!

 

 

اما به راستي،

 

 

ستاره نياز و نوازش!

 

 

اگر خورشيد خيال تو

 

 

اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،

 

 

اين ترانه ها

 

 

در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟?

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 22:56  توسط scorpion | 
Image and video hosting by TinyPic

 

دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم

 

شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند

 

از عظمت مهربانیت در حیرتم

 

چگونه به من محبت میکنی

 

در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است.

 

خدایا!

 

سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری

 

کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 22:40  توسط scorpion | 

 

عشق یعنی مستی و دیوانگی

 

عشق یعنی با جهان بیگانگی

 

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

 

عشق یعنی سجده با چشمان تر

 

عشق یعنی سر به دار آویختن

 

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

 

عشق یعنی درجهان رسوا شدن

 

عشق یعنی سست و بی پروا شدن

 

عشق یعنی سوختن با ساختن

 

عشق یعنی زندگی را باختن

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 22:24  توسط scorpion | 
Image and video hosting by TinyPic 

ميخواهم تا ابد در آسمان بی کران عشقت مستانه پرواز کنم و نام مقدست را با وضو بر لب بياورم . هميشه ميتوان با پاکی اشکت , روشنی چشمانت , و با گرمی دستانت و صداقت کلامت و زمزمه دلتنگيت عاشقانه وضو گرفت . پس تا ابد می میرم برات همسر خوبم،دیوانه وار

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 12:58  توسط scorpion | 
Image and video hosting by TinyPic

 

 

 سلام ،میخواهم در این قسمت کمی از اصل ماجرا دور بشم و از  تنها خواننده مورد علاقم صحت کنم،درسته منظورم فرهاده مهراد هست....امید وارم از این بابت ناراحت نشین،ممنونم...

 

 

فرهاد مهراد ،به شصت سالگي نرسيد و درگذشت.صداي او كه جزيي از خاطره جمعي همه ما است،براي هميشه خاموش شد.

فرهاد كه بيست سال را بي صدا با خاموشي گذراند و وطن را پشت سرننهاد،عاقبت در پاريش چشم از جهان فروبست،تا حتي جنازه اش هم به وطن بازنگردد.او را چگونه رانديم كه اينك حتي خاكسترش هم بر سر سوگواران نمي نشيند؟

حالا كه سكوت فرهاد،ناگزير و هميشگي شده است ،حسرت را بايد در نگاه صاحب اختياراني جست كه سالها،همين سكوت را ، خود خواسته و بي دليل بر پيكر خميده اش تحميل كردند و از روزگاري نهراسيدند كه راه بازگشت بسته شود.صاحب اختياران و مسند نشيناني كه حتي در واپسين روزها هم ،دوستداران صداي گرمش را در وطن محروم گذاشتند و اجازه ندادند تا هنرمند با مردمش رو در رو بايستد و از خاطرات مشترك بخواند.

در روزهاي بي كسي ،كنج بيمارستاني در پاريس ،در غربتي نا آشنا ،چه كسي سراغي از فرهاد گرفت و به يادش آورد كه “جمعه خونين “ او،خواسته يا ناخواسته با ياد خونين ترين جمعه هاي يك ملت ،عجين شده است.

وابستگان فرهنگي ايران در فرنگ،آيا به ديدار خواننده اي شتافتند كه والا پيامدارش در روزهاي خشم و خون،مژده عدل و داد را فرياد مي زد؟نسلي كه با صداي فرهاد زندگي مي كرد ،عاشق مي شد،به بلوغ مي رسيد ،خشم مي گرفت،به پا مي خاست،در انزوا مي نشست و اميدوار مي ماند،امروز از ستاره شصت ساله شان تنها يك خاطره تلخ را به ميراث مي برد؛خاطره جدايي .

دست هايي كه سالها ،ميان اين نسل بار وياي هنرمندشان فاصله انداخت،اينك چگونه اشك را از چشم سوگواران خواهد گرفت.

فرهاد درگذشت و خاكسترش نيز بر سرمان نخواهد باريد.

اكنون ماييم و اين ديار ؛ديار فراموش كاران و فراموش شدگان.

 

مطمئن بود كه دوباره پاييز را نخواهد ديد و گرنه نمي خواند “بر شنهاي تابستان زندگي را بدرود خواهم گفت“.مي گفت از مرگ نمي هراسم بارها بس بسيار با او روبرو شده ام.سالها بود كه انتظارش را مي كشيد .مي گفت من يك قوري شكسته صد بار بند زده شده ام . مي گفت سليمانم.پيكرم بر عصايم لميده و تا موريانه عصا را از بين نبرد هيچ كس باور نمي كند كه سالهاست مرده ام.

مي گفت فرهاد سالهاست كه مرده و معشوق هاش است كه در ظاهر فرهاد مي خواند و مي نوازد.راستي معشوقه اش چه مي كند؟از امروز چگونه مي تواند زير سقفي كه صداي خسته معشوقش آن را معني مي كرد زندگي كند؟

راستي چه كسي به خود اين اجازه را خواهد داد كه كلاويه هاي سازش را بفشارد؟چه كسي مي تواند جا پاي او بگذارد؟چند سال يا چند قرن ديگر فرهادي ديگر متولد خواهد شد؟

ديگر چه كسي پيدا مي شود  كه در آوازش از محمد(ص) دادخواهي و مردمش را بيدار كند و سكوت ديرينه اش را با “مرغ سحر“ بشكند؟

فرهاد ديگري زاده مي شود كه وقتي از “دخت شرمگين اميد،ايران“ مي خواند چشمانش خيس شود؟

چه كسي زاده خواهد شد كه وطنش را به هيچ نفروشد و آرزو كند كه “اي كاش آدمي وطنش را همچون بنفشه ها مي شد با خود ببرد هر كجا كه خواست“؟

نه هيچ كس،هيچ كس جاي او را نخواهد گرفت.

او نمرده است مگر زندگي هنرمند در اثرش معني نمي شود؟ پس او مي ماند.تا روزي كه جمعه باشد او زنده است.گنجشگك اشي مشي پرواز مي كند،نمي ميرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 12:35  توسط scorpion | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
یادم نمیرود ان غروب سرد پاییز بر زیر برگ ریزان ان بید مجنون … به من قول دادی برای همیشه با من میمانی و من حلقه ای را به نشان عهدمان بر دست تو و بوسه ای به نشانه ی عشقمان بر لبان تو نشاندم …. حال سه سال از ان روز میگذرد …و من در سالروز عهدمان بر زیر بید خشکیده ای که روزگاری مجنون بودنش را با سبز بودنش به رخ میکشید نشسته ام … یادش بخیر ان روز برگ ریزانش بود اما حالا از غم من با من میگرید … دیگر تاب فراق ندارم … از تنه ی خشکیده مجنون بالا میروم و با طنابی که دارم داری برای خود درست میکنم …. بر روی شاخه ای که دار را بران بسته ام مینشینم تا همراه با بید خشکیده اخرین غروب زندگی ام را نظاره گر باشم … کلاغها سیاه پوشیده اند و در غروب اسمان بلوایی میکنند … دیگر خورشید کاملا محو شده است … برای یک لحظه همه جا را سکوت در بر میگیرد … و من گریان چشمانم را میبندم و برای اخرین بار عهدمان را به یاد می اورم و بعد ... سقوط میکنم ….

نوشته های پیشین
هفته اوّل بهمن 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
پیوندها
...عشق سبز...
مطالبی جالب از دختری متفاوت
باغ پر از بید مجنون...
خاطرات و عاشقانه های یک دختر...
سه هزارو یک موضوع تا به تادر مانیا...
پرواز پرستوی عشق
و اما عشق...
من،دکمه ی افتاده یک لباس
رنگ و وارنگه از همه رنگ بیا و تماشا کن...
شعر...
...اشک ماه...
عاشقانه های دختری از تبار آریا
غربت چشمات
عشق مشکی
اشک عشق
عاشق واقعی(خانه دوست کجاست)
گل یخ
ببین! همیشه خراشی است روی صورت احساس
...عجب صبری خدا دارد...
آدمك چوبي تنها ميانه اين مزرعه متروكه...
شب مهتابي
..::بیاتاباهم باشیم::..
»-(¯`v´¯)-»راز مبهم»-(¯`v´¯)-»
دل دیونه_دل کوچولو
فریاد بی صدا...
کوچه
خیال تو
ساقیا بده جامی
دالان بهشت
پا ئیزان
باران
بال هایی برای پرواز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً