![]() |
![]() |
|
تو مثله راز پاییزی و من رنگ زمستانم چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمیدانم این بیت شعر واسه من خیلی خیلی ارزش داره چون به من یاد اوری میکنه که در برابر معشوقت کمتر از خاک گلدان هستی.میدونین چیه نظر من درباره با منظومه عشق اینه که عشق و عاشقی دلیل منطقی و ظاهری نداره به یه عبارت دیگه نگاهه خریداری داخل عاشق شدن(واقعی)وجود نداره ،عشق یعنی دیوانگی،عشق یعنی از خود گذشتن،عشق یعنی نه اینکه هر ان کس که تورو فقط به خاطر خودت میخواد عاشقانه با او بمان و عاشقش باش ،عشق یعنی حسرت،عشق یعنی سوختن،عشق یعنی بیداریهای شبانه ،گریه وقتی که به ماه نگاه میکنی،عشق یعنی شکستن،خورد شدن،عشق یعنی... میدونم برات عجیبه این همه اسرارو خواهش این همه خواستن دستت بدونه حتی نوازش میدونم که خم نداره واسه تو گریونه دردام میگذری از من و میری اما باز من بر میگردم میدونم برات عجیبه من با اون همه غرورم پیش همه ی بدیهات چه جوری بازم صبور میدونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم دور میشی منو نبینی ،باز سراغتو میگیرم میدونی چرا همیشه من بدهکاره تو میشم وقتی نیستیم یه جور با خیالت رازی میشم میدونی واسه چی از تو بد میبینم و میخندم تو نبین گریه هامو من دو چشمامو میبندم چاره ای جز این ندارم اخه خون شدی تو رگهام میمرم اگه نباشی بی تو من بد جوری تنهام میدونم یه روز میفهمی روزی که دنیارو گشتی من چه جوری تورو خواستم تو چه جور ازم گذشتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:13 توسط scorpion |
|
تنها نه همچو شمع به پایت گریستم هر جا كه دست داد برایت گریستم در كربلای عشق تو دوشینه یك فرات ای جان تشنهام به فدایت گریستم هر جا كه داد تشنهلبی پیش یار جان بر كشتگان كرببلایت گریستم در شام هجر از دل تنگ خرابهام هی ناله كردم و به عزایت گریستم هر جا كه مرغ نوحهسرا نوحه كرد سر پرپر زدم من و به هوایت گریستم هر كس به سینه میزد و میگفت یاحسین همراه او به زیر لوایت گریستم در راه شام همره یك كاروان اسیر بر آن سر ز جسم جدایت گریستم زمزم شدم ز گریه سر كوی ماتمت دل سعی كرد و من به صفایت گریستم ای تشنهلب كه آبروی عشق خون تست بر خون تو به خون خدایت گریستم فردا كه هیچ جز غم عشقت نمیخرند شاها گواه باش برایت گریستم ای دیده خفته بودی و من از دل پناه در ماتم حسین به جایت گریستم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 20:8 توسط scorpion |
|
گفتی که به احترام دل باران باش باران شدم و به روی گل باریدم گفتی که ببوس روی نیلوفر را از عشق تو گونه های او بوسیدم گفتی که ستاره شو ، دلی روشن کن من هم چو گل ستاره ها تابیدم گفتی که برای باغ دل پیچک باش بر یاسمن نگاه تو پیچیدم گفتی که برای لحظه ای دریا شو دریا شدم و ترا به ساحل دیدم گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش مجنون شدم و ز دوریت نالیدم گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز گل دادم و با ترنمت روییدم گفتی که بیا و از وفایت بگذر از لهجه بی وفاییت رنجیدم گفتم که بهانه ات برایم کافیست معنای لطیف عشق را فهمیدم مریم حیدرزاده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 20:6 توسط scorpion |
|
|
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت . بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم . آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ... بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را . مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ... جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ... وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ... من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ... اي پرنده ! دست خدا به همراهت ... اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ... از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 18:55 توسط scorpion |
|
|
دیوانه وار. دیوانه وار. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 18:49 توسط scorpion |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یادم نمیرود ان غروب سرد پاییز بر زیر برگ ریزان ان بید مجنون … به من قول دادی برای همیشه با من میمانی و من حلقه ای را به نشان عهدمان بر دست تو و بوسه ای به نشانه ی عشقمان بر لبان تو نشاندم …. حال سه سال از ان روز میگذرد …و من در سالروز عهدمان بر زیر بید خشکیده ای که روزگاری مجنون بودنش را با سبز بودنش به رخ میکشید نشسته ام … یادش بخیر ان روز برگ ریزانش بود اما حالا از غم من با من میگرید … دیگر تاب فراق ندارم … از تنه ی خشکیده مجنون بالا میروم و با طنابی که دارم داری برای خود درست میکنم …. بر روی شاخه ای که دار را بران بسته ام مینشینم تا همراه با بید خشکیده اخرین غروب زندگی ام را نظاره گر باشم … کلاغها سیاه پوشیده اند و در غروب اسمان بلوایی میکنند … دیگر خورشید کاملا محو شده است … برای یک لحظه همه جا را سکوت در بر میگیرد … و من گریان چشمانم را میبندم و برای اخرین بار عهدمان را به یاد می اورم و بعد ... سقوط میکنم ….
|
|
RSS
|