![]() |
![]() |
|
|
رفتي، بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي! گفتم: نردبان ترانه تنها سه پله دارد: سكوت و صعودُ سقوط! تو صداي مرا نشنيدي و من هي بالا رفتم، هي افتادم! هي بالا رفتم، هي افتادم... تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم، ولي فتيله فانون نگاهت را پايين كشيدي! من بي چراغ دنبال دفترم گشتم، بي چراغ قلمي پيدا كردم و بي چراغ از تو نوشتم! نوشتم، نوشتم... حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند! دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند و مي خندند! عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند! اما چه فايده؟ هيچكس از من نمي پرسد، بعد از اين همه ترانه بي چراغ چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟ همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند! حالا، دوباره اين من و ُ اين تاريكي و ُ اين از پي كاغذ و قلم گشتن! گفتم : « - بمان!» و نماندي! اما به راستي، ستاره نياز و نوازش! اگر خورشيد خيال تو اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند، اين ترانه ها در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟? |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 22:56 توسط scorpion |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 22:40 توسط scorpion |
|
عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده با چشمان تر عشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی درجهان رسوا شدن عشق یعنی سست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن با ساختن عشق یعنی زندگی را باختن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 22:24 توسط scorpion |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 12:58 توسط scorpion |
|
سلام ،میخواهم در این قسمت کمی از اصل ماجرا دور بشم و از تنها خواننده مورد علاقم صحت کنم،درسته منظورم فرهاده مهراد هست....امید وارم از این بابت ناراحت نشین،ممنونم...
فرهاد مهراد ،به شصت سالگي نرسيد و درگذشت.صداي او كه جزيي از خاطره جمعي همه ما است،براي هميشه خاموش شد. فرهاد كه بيست سال را بي صدا با خاموشي گذراند و وطن را پشت سرننهاد،عاقبت در پاريش چشم از جهان فروبست،تا حتي جنازه اش هم به وطن بازنگردد.او را چگونه رانديم كه اينك حتي خاكسترش هم بر سر سوگواران نمي نشيند؟ حالا كه سكوت فرهاد،ناگزير و هميشگي شده است ،حسرت را بايد در نگاه صاحب اختياراني جست كه سالها،همين سكوت را ، خود خواسته و بي دليل بر پيكر خميده اش تحميل كردند و از روزگاري نهراسيدند كه راه بازگشت بسته شود.صاحب اختياران و مسند نشيناني كه حتي در واپسين روزها هم ،دوستداران صداي گرمش را در وطن محروم گذاشتند و اجازه ندادند تا هنرمند با مردمش رو در رو بايستد و از خاطرات مشترك بخواند. در روزهاي بي كسي ،كنج بيمارستاني در پاريس ،در غربتي نا آشنا ،چه كسي سراغي از فرهاد گرفت و به يادش آورد كه “جمعه خونين “ او،خواسته يا ناخواسته با ياد خونين ترين جمعه هاي يك ملت ،عجين شده است. وابستگان فرهنگي ايران در فرنگ،آيا به ديدار خواننده اي شتافتند كه والا پيامدارش در روزهاي خشم و خون،مژده عدل و داد را فرياد مي زد؟نسلي كه با صداي فرهاد زندگي مي كرد ،عاشق مي شد،به بلوغ مي رسيد ،خشم مي گرفت،به پا مي خاست،در انزوا مي نشست و اميدوار مي ماند،امروز از ستاره شصت ساله شان تنها يك خاطره تلخ را به ميراث مي برد؛خاطره جدايي . دست هايي كه سالها ،ميان اين نسل بار وياي هنرمندشان فاصله انداخت،اينك چگونه اشك را از چشم سوگواران خواهد گرفت. فرهاد درگذشت و خاكسترش نيز بر سرمان نخواهد باريد. اكنون ماييم و اين ديار ؛ديار فراموش كاران و فراموش شدگان. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 12:35 توسط scorpion |
|
|
هیچ جز حسرت نباشد کار من بخت بد بیگانه ای شد یار من بی گنه زنجیر بر پایم زدند وای از این زندان محنت بار من وای از این چشمی که می کاود نهان روز و شب در چشم من راز مرا گوش بر در مینهد تا بشنود شاید آن گمگشته آواز مرا گاه می پرسد که اندوهت ز چیست فکرت آخر از چه رو آشفته است بی سبب پنهان مکن این راز را درد گنگی در نگاهت خفته است گاه می نالد به نزد دیگران کو دگر آن دختر دیروز نیست آه آن خندان لب شاداب من این زن افسرده مرموز نیست گاه میکوشد که با جادوی عشق ره به قلبم برده افسونم کند گاه می خواهد که با فریاد خشم زین حصار راز بیرونم کند گاه میگوید که : کو ‚ آخر چه شد آن نگاه مست و افسونکار تو ؟ دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم نیست پیدا بر لب تبدار تو من پریشان دیده می دوزم بر او بی صدا نالم که : اینست آنچه هست خود نمیدانم که اندوهم ز چیست زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست همزبانی نیست تا برگویمش راز این اندوه وحشتبار خویش بیگمان هرگز کسی چون من نکرد خویشتن را مایه آزار خویش از منست این غم که بر جان منست دیگر این خود کرده را تدبیر نیست پای در زنجیر می نالم که هیچ الفتم با حلقه زنجیر نیست آه اینست آنچه می جستی به شوق راز من راز نی دیوانه خو راز موجودی که در فکرش نبود ذره ای سودای نام و آبرو راز موجودی که دیگر هیچ نیست جز وجودی نفرت آور بهر تو آه نیست آنچه رنجم میدهد ورنه کی ترسم ز خشم و قهر تو
فروغ فروخزاد عزیزم |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 11:35 توسط scorpion |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یادم نمیرود ان غروب سرد پاییز بر زیر برگ ریزان ان بید مجنون … به من قول دادی برای همیشه با من میمانی و من حلقه ای را به نشان عهدمان بر دست تو و بوسه ای به نشانه ی عشقمان بر لبان تو نشاندم …. حال سه سال از ان روز میگذرد …و من در سالروز عهدمان بر زیر بید خشکیده ای که روزگاری مجنون بودنش را با سبز بودنش به رخ میکشید نشسته ام … یادش بخیر ان روز برگ ریزانش بود اما حالا از غم من با من میگرید … دیگر تاب فراق ندارم … از تنه ی خشکیده مجنون بالا میروم و با طنابی که دارم داری برای خود درست میکنم …. بر روی شاخه ای که دار را بران بسته ام مینشینم تا همراه با بید خشکیده اخرین غروب زندگی ام را نظاره گر باشم … کلاغها سیاه پوشیده اند و در غروب اسمان بلوایی میکنند … دیگر خورشید کاملا محو شده است … برای یک لحظه همه جا را سکوت در بر میگیرد … و من گریان چشمانم را میبندم و برای اخرین بار عهدمان را به یاد می اورم و بعد ... سقوط میکنم ….
|
|
RSS
|