![]() |
![]() |
|
شبی خوابیدم … خواب دیدم … خواب تو …. خواب بی وفایی های تو … در خواب هم گریه میکردم … ان شبی را دیدم که رفتی . شبی که قسم ات دادم به جانم اما جوابش سیلی بود بر گونه های خیسم … شبی که گفتم میمیرم بی تو و پاسخش این بود : بی ارزش است جانت برایم .. چراغ ها همه روشن بودن لیکن چشمان من ان شب سیاهی میدید….با چشمان خیسم میدیدم که همه ی هستی من چه اسان دارد از خانه من رخت میبندد .... میدیدم که عشقم ، امیدم ،همه کسم داره من را با یه عالمه درد و بد بختی تنها میزاره …. طاقت نداشتم …. وقتی که میخواست پاهایش را از اطاقمان بیرون بگذارد ان هم با چمدانهایش خم شدم …. با دو دست پاهایش را گرفتم … اشاره کردم به قابی روی دیوار ….رویش نوشته بودم بی تو هرگز مهربانم …. خندید و گفت به درک ….نا خداگاه صدای ناله هایم بلند شد … گفتم میدانی بی تو هرگز یعنی چه : یعنی با رفتن تو مرگ من را با خود میبرد … خنیدید و گفت پس به زودی تو را در کفن خواهم دید … پاهایش را از دستانم دزدید و رفت … رفت … رفت ….. رفت …................................. حالا صدای گریه ی همسایه ها را میشنوم که بر جسد بی جانم میگریند اری ان شب دیشب بود .............. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 12:39 توسط scorpion |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یادم نمیرود ان غروب سرد پاییز بر زیر برگ ریزان ان بید مجنون … به من قول دادی برای همیشه با من میمانی و من حلقه ای را به نشان عهدمان بر دست تو و بوسه ای به نشانه ی عشقمان بر لبان تو نشاندم …. حال سه سال از ان روز میگذرد …و من در سالروز عهدمان بر زیر بید خشکیده ای که روزگاری مجنون بودنش را با سبز بودنش به رخ میکشید نشسته ام … یادش بخیر ان روز برگ ریزانش بود اما حالا از غم من با من میگرید … دیگر تاب فراق ندارم … از تنه ی خشکیده مجنون بالا میروم و با طنابی که دارم داری برای خود درست میکنم …. بر روی شاخه ای که دار را بران بسته ام مینشینم تا همراه با بید خشکیده اخرین غروب زندگی ام را نظاره گر باشم … کلاغها سیاه پوشیده اند و در غروب اسمان بلوایی میکنند … دیگر خورشید کاملا محو شده است … برای یک لحظه همه جا را سکوت در بر میگیرد … و من گریان چشمانم را میبندم و برای اخرین بار عهدمان را به یاد می اورم و بعد ... سقوط میکنم ….
|
|
RSS
|