![]() |
![]() |
|
رفت.... رفت و با رفتنش روشنایی رفت ... رفت و با رفتنش دیگر ما ه در شب ندرخشید ... رفت و با رفتنش دیگر هیچ کبوتری در حیاط خانه من دانه نخورد ... رفت و با رفتنش سیاهی با لهای کلاغان بد خبر ، جانشین رنگ خوش بالهای مرغان عاشق شد ... به اتاقمان میروم .... هنوز ملحفه ای که اخرین صبح با هم بودنمان او از روی خود کنار زد و برخاست ، مچا له است ...گریه ام میگیرد .... بر سر میز ارایشش میروم ، موهایش هنوز در لابلای عمودهای شانه اش هست ... انان را یکی یکی و با احتیاط از شانه جدا میکنم ... در خیالم ارزوی رجعت دارم ... میخواهم بروم ... میخواهم بروم و باز هم او را روی زانو های خود بنشا نم و موهایش را شانه کنم ولی این بار برای همیشه ...شانه اش را محکم در دستم میفشارم و داد میزنم ای مسافر خسته دل من دیگر نمیخواهم بی تو باشم .............. مرا در یاب ..................................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 11:59 توسط scorpion |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یادم نمیرود ان غروب سرد پاییز بر زیر برگ ریزان ان بید مجنون … به من قول دادی برای همیشه با من میمانی و من حلقه ای را به نشان عهدمان بر دست تو و بوسه ای به نشانه ی عشقمان بر لبان تو نشاندم …. حال سه سال از ان روز میگذرد …و من در سالروز عهدمان بر زیر بید خشکیده ای که روزگاری مجنون بودنش را با سبز بودنش به رخ میکشید نشسته ام … یادش بخیر ان روز برگ ریزانش بود اما حالا از غم من با من میگرید … دیگر تاب فراق ندارم … از تنه ی خشکیده مجنون بالا میروم و با طنابی که دارم داری برای خود درست میکنم …. بر روی شاخه ای که دار را بران بسته ام مینشینم تا همراه با بید خشکیده اخرین غروب زندگی ام را نظاره گر باشم … کلاغها سیاه پوشیده اند و در غروب اسمان بلوایی میکنند … دیگر خورشید کاملا محو شده است … برای یک لحظه همه جا را سکوت در بر میگیرد … و من گریان چشمانم را میبندم و برای اخرین بار عهدمان را به یاد می اورم و بعد ... سقوط میکنم ….
|
|
RSS
|