تبليغاتX
...عاشقانه میگویم...
Image and video hosting by TinyPic 

 

اون روزم مثله روزای قبل، کلاسم تموم شده بود و داشتم خسته به خونه بر میگشتم ….وقتی وارد اون کوچه باغ قدیمی میشدم ، تمام مدتی رو که صرف گذشتن از اونجا میکردم ،انگار تو این دنیا نبودم ….نمیدونم چرا ولی اون بیدای مجنون با اون اشفتگی همیشگیشون مرا مست دیدارشون میکردند ….

ولی اون روز حال و هوای من مثله همیشه نبود یه احساسی بهم میگفت :

... سلام  ...

نمیدونستم چرا ولی انگار من تنها اونجا نبودم ....

روزها میگذشت و من بارها و بارها زمان گذشتن از اون کوچه احساسم باز هم تکرار میشد ….

تا اون روز …

یه بیدی بود تو اون کوچه که خیلی پیرو شکسته بود و همیشه توجه من و به خودش جلب میکرد ….

اون روز زیر سایه اون ایستادم … یعنی من نایستادم … یه چیزی یه کسی من و مجبور کرد بایستم …. یه لحظه چشمم افتاد به پنجره ای که اون طرف کوچه بود …. باورم نمیشد یه جفت چشم اسمونی داشت منو نگاه میکرد و من و مات و مبهوت کرد … یه لحظه به خودش اومد زود از جلوی پنجره رفت کنار … اون روز به سختی به خونه رسیدم …. یه چیزی در درونم میتپید … یه احساسی من و تا صبح بیدار نگه داشت …. شاید اون عشق بود … از اون روز هر وقت کلاسم تعطیل میشد زود خودم و به اون کوچه و اون درخت میرسوندم و ساعتها به پنجره نگاه میکردم تا شاید دوباره اون صاحب دو چشم اسمونی را ببینم … تپش قلبم اونقدر زیاد میشد که گاهی صدای قلبم و میشنیدم …. روزها  وهفته ها میگذشت و  کار هر روزمن این بود … اره کاره هر روزم شده بود انتظار ….

تا اینکه یه شب تصمیم گرفتم که فردا صبح برم و در اون خونه رو بزنم …. نمیدونستم چی بگم فقط میخواستم این کارو بکنم … اون شب تا صبح نخوابیدم و خودم و  در مقابل اون چشما تصور میکردم واسه صحبت کردن با خودم تمرین میکردم ….

 

صبح بهترین لباسهامو پوشیدم و بهترین ادکلنم را زدم و رفتم جلوی در خونه اون پنجره … زانوهام میلرزید ولی در زدم …

عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود …

لحظاتی گذشت ولی خبری نشد .. دوباره در زدم …. بازم خبری نشد ….

دره خونه ی بقلی باز شد و یه دختر بچه ازش اومد بیرون ….اومد پیش من و بهم گفت : اقاهه …. گفتم : بفرمایید … گفت : فکر کنم این نامه واسه شماست

نمیدونم چرا ولی با لرزش دست نامه را ازش گرفتم و بهش گفتم : کسی اینجا نیست ؟

با شیطنت بچگونه ای گفت : نه یک ماهی هست که از اینجا رفتن … دخترشون این نامه را داد به من و گفت هر وقت یه جوون با این مشخصات اومد در خونه ما این نامه را بهش بده

باورم نمیشد اون میدونست  من به دنبالش خواهم امد …بعدش زود دوید و رفت خونشون...

تمام بدنم یخ کرده بود …. ولی با تمام ناتوانی هایم نامه را باز کردم … نامه با یه مصرع از شعرای سهراب شروع میشد ….نامه بوی بهار میداد بوی زندگی …

شروع کردم به خوندن

 

                                                سلام

خیلی وقتا از پشت شیشه اطاقم منتظر اومدن تو شدم …. نمیدونم چرا ولی اولین باری که تو رو دیدم دیگه ندیدنت واسم سخت بود واسه همین همیشه سر موقع معین از پشت پنجره منتظر دیدنت بودم … 

تا اون روز … باورم نمیشد تو من و دیده باشی …  شبش خیلی عذاب کشیدم و تصمیم گرفتم این نامه را واست بنویسم … اره ما صبح از اینجا میریم … نمیدونم شاید الان که این نامه رو میخونی من زنده باشم یا نه ( ناگهان تمام گونه هام پر از اشک شد ) اخه میدونی من سرطان خون دارم و زنده بودنم به شماره افتاده.واسه همین بود که هیچ  وقت نخواستم ببینمت …. حالا هم شاید اشتباه میکنم ، شاید تو من و ندیده باشی ، یا اصلا دیده باشی ولی به دنبالم نیایی .. به هر حال این نامه را واست مینویسم ،تا بهت بگم اگه دنبالم گشتی و فهمیدی نیستم ، از دستم دلخور نشی … اگه ، بازم میگم اگه از من احساسی به دل داری من و ببخش که تقصیر من بود …..   به هر حال من میرم و میمیرم اما امیدوارم تو زنده و خوشبخت زندگی کنی …. و به عنوان اخرین حرفم بهت میگم و نامم و تموم میکنم …. دوست دارم ….

                                                                                               اسمان

 

دیگه داشتم گریه هامو با فریاد به دنیا عرضا میکردم …. چرا …. اخه چرا کسی که  این همه انتظار کشیدن به خاطر من عادتش بود الان نیست …. چرااااااااااااااااااااااااا…. چرا عشق نو و پاک من سرانجامش این میبایست باشد …..و حالا باران میبارد و خود را در غم و اندوه جان سوز من شریک میکند …. خدایا چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 22:13  توسط scorpion | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
یادم نمیرود ان غروب سرد پاییز بر زیر برگ ریزان ان بید مجنون … به من قول دادی برای همیشه با من میمانی و من حلقه ای را به نشان عهدمان بر دست تو و بوسه ای به نشانه ی عشقمان بر لبان تو نشاندم …. حال سه سال از ان روز میگذرد …و من در سالروز عهدمان بر زیر بید خشکیده ای که روزگاری مجنون بودنش را با سبز بودنش به رخ میکشید نشسته ام … یادش بخیر ان روز برگ ریزانش بود اما حالا از غم من با من میگرید … دیگر تاب فراق ندارم … از تنه ی خشکیده مجنون بالا میروم و با طنابی که دارم داری برای خود درست میکنم …. بر روی شاخه ای که دار را بران بسته ام مینشینم تا همراه با بید خشکیده اخرین غروب زندگی ام را نظاره گر باشم … کلاغها سیاه پوشیده اند و در غروب اسمان بلوایی میکنند … دیگر خورشید کاملا محو شده است … برای یک لحظه همه جا را سکوت در بر میگیرد … و من گریان چشمانم را میبندم و برای اخرین بار عهدمان را به یاد می اورم و بعد ... سقوط میکنم ….

نوشته های پیشین
هفته چهارم مرداد 1388
هفته اوّل بهمن 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
پیوندها
...عشق سبز...
مطالبی جالب از دختری متفاوت
باغ پر از بید مجنون...
خاطرات و عاشقانه های یک دختر...
سه هزارو یک موضوع تا به تادر مانیا...
پرواز پرستوی عشق
و اما عشق...
من،دکمه ی افتاده یک لباس
رنگ و وارنگه از همه رنگ بیا و تماشا کن...
شعر...
...اشک ماه...
عاشقانه های دختری از تبار آریا
غربت چشمات
عشق مشکی
اشک عشق
عاشق واقعی(خانه دوست کجاست)
گل یخ
ببین! همیشه خراشی است روی صورت احساس
...عجب صبری خدا دارد...
آدمك چوبي تنها ميانه اين مزرعه متروكه...
شب مهتابي
..::بیاتاباهم باشیم::..
»-(¯`v´¯)-»راز مبهم»-(¯`v´¯)-»
دل دیونه_دل کوچولو
فریاد بی صدا...
کوچه
خیال تو
ساقیا بده جامی
دالان بهشت
پا ئیزان
باران
بال هایی برای پرواز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً