تبليغاتX
...عاشقانه میگویم...
 

 

                                                     برگ پاییزی

 

باد خیلی بی رحمانه او را از درخت کند و برگ با کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین مرگ

را با چشمان خود احساس کرد ... قطره ی اشکی از چشمانم جدا شد ، با خود از دردها و

رنجهایی که برگ با درخت تحمل کرده بود گفتم .از شبها و روزهای گذشته ، از خنده ها و گریه

 های آنان  ... از روز شکفتنش و حالا ...برگ سخت و لرزان با زمین برخورد کرد و سیلابی

از گرمترین قطرات اشکهایم بر روی گونه هایم جاری شد ... آری این راز پاییز است ... رازی

 که بسیار دردناک اما واقعی است ...

 

به یاد خود می افتم ... که چگونه دست بی رحم زمانه مرا از درخت زندگی و خوشبختی کند تا

هم درد برگ پاییزی شوم ... چگونه خنده های سرمستم جایش را با گریه های یواشکی شبانه

عوض کرد و نرو ، نرو های عاجزانه جایگزین دوستت دارمهای عاشقانه شد ... خش خش

برگهای زرد و غم دیده در زیر پاهایم در آن کوچه باغ ویران شده ، سمفولیکی از غم آلوده ترین

آهنگهای دنیا را می سازد ...و این خودش زمینه ساز ان میشود تا من مانند تمام لحظات این

یکسال گذشته باز یاد غم زندگیم بیافتم که چگونه به یکباره آسمان زندگیم تیره و تار شد و اهریمن

شوم و عذاب آور جدایی سایه شومش را بر آسمان زندگیم انداخت و خورشید زیبای عشق ما رو

 که گرمابخش رابطه ما بود ، با خود برد و سرمای جدایی را برجا گذاشت

*****

مانند بسیاری از عاشقانی که شروع عشقشان با یک نگاه متولد میشود ، من هم با یک نگاه مست

 و خراب او شدم ... خوب یادم هست که چگونه همین نگاه خواب را تا به سحر از چشمانم می

دزدید و اشک را مهمان همیشگی چشمانم ،و ماه را تنها همدم شبهای بی قراریم کرده بود .. چه

 بگویم که همه ی لحظات زندگیم شده بود آرزویی و همه ی آرزوهایم شده بود رسیدن به او

چه شبها ی سرد زمستان که در زیر باران خیس خیس شده بودم و سرما تا عمق جانم نفوذ کرده

بود ولی گرمای عشقی پاک و آسمانی مرا دیوانه وار نگاه می داشت تا هنگامی که ببینمش و باز

 او چشمان متعجب و بهت زده اش را به من بدوزد و زیر لب مرا ملقب کند       دیوانه

    

او رهگذر همیشگی کوچه باغ بود  ... و آن نگاه که سرآغاز سرگذشت تلخ من است در همان

کوچه ، ریشه در خاک دواند.

روزها و شب ها از پی هم می گذشت و من همانند شمعی از عشق او می سوختم و آب می

شدم ... ولی ای خدا ... چرا نمی توانستم این احساس را فریاد بزنم تا او بداند من عاشقش شده

ام ...

 

تا روزی که مثل همیشه به آن کوچه باغ رفتم تا او را ببینم  ، اما اونیامد ... هر چه منتظر ماندم

تا بیاید و ببینمش اما نیامد ...این انتظار هر روز تکرار شد... حتی یک روز از ظهر تا غروب

خورشید ماندم ... اما نیامد ... این مسئله باعث شد قید دانشگاه رو بزنم و همه لحظاتم بشه انتظار

 کشیدن از ظهر تا غروب توی اون کوچه باغ ... دیگه داشتم دیوانه می شدم ...

اندام لاغر و چشمان بر افروخته ام ، نشان شبها و روزهای سختی بود که بر من میگذشت

هر وقت این فکر که : یعنی میشه دیگه اونو نبینم ، به جانم لرزه می انداخت ، قطرات اشک

بروی گونه های سردم خراب می شد ...

یکی از اون روزهایی که رفته بودم به اون کوچه باغ تا مثل روزهای بی قراریم ، انتظار کشیدن

 ، تنها امید برای دیدنش باشه ... از خستگی زیاد زیر بید مجنونی نشستم ... ناخوداگاه خواب مرا

 در بر گرفت .

خوب یادم هست  ... آره ... خودش بود ... صدای پاهاش  ... چه با وقار و آرام قدم بر می

داشت ... صدای تپش قلبم را با صدای پاهایش هماهنگ کردم  ... آمد ... احساسش می کردم ...

از خوشحالی گریه ام گرفت ...واسه یک لحظه گونه هایم آتش گرفت ... باورم نمی شد ... اون

با سرشتی از جنس نور در حال پاک کردن اشکهایم بود ... بهم گفت : غریب آشنا ... دلم برایت

 تنگ شده بود ... این و گفت و رفت

هنوز باورم نمی شد ... چشمانم مثل ابر بهاری میبارید ... می خواستم بلند بشم و به دنبالش

برم ... دستهایش را بگیرم ... بهش بگم چقدر برایم سخت بود ندیدنش ... بهش بگم چه شبها که تا

 صبح نخوابیدم و در آرزوهایم او را تک ستاره ی آسمان خود می دیدم ... بگم که چقدر دوستش

دارم ... اما این توان را نداشتم ... داد زدم ... آسمونی ... با تو هستم ... برگشت و نگاهم

کرد ... با تمام احساساتم بلند داد زدم : دوستت دارم ... او هم لبخندی سرشار از محبت نثارم

کرد ... بهش گفتم : قرارمون کی و کجا .... گفت : فردا ، غروب همین جا

صدای گریه ی مادرم که بالای سرم نشسته بود و زیر لب زمزمه می کرد : پسرکم ... تنها

کسم ... چی شده ... چرا به این روز افتادی ، مرا بیدار کرد ... تا دید که چشمام رو باز کردم

 دستاش رو به طرف آسمون گرفت  شروع کرد به حمد خدا... خواستم از جایم بلند بشم که

ناگهان سرم تیری کشید ... مادرم گفت : پسرم ... چی شده بود ... چرا تو اون کوچه ، اونطوری

 از حال رفته بودی ... همسایه ها آوردنت ... خیلی ترسیدم ... خدارو شکر که سالمی ...

 

واسه یه لحظه تمام بدنم یخ کرد ... باورم نمی شد ... یعنی من خواب بودم ... یعنی تمام اون

اتفاقات توی خواب رخ داده بود ... پتو رو روی سرم کشیدم و گذاشتم چشمانم بباره ... هرچه

مادرم پرسید عزیزم ... عمرمن ... بگو چی شده ... هیچی نگفتم ... ازش خواستم تنهام بذاره ...

بیچاره مادر خوبم ... دلم می خواست مثل بچگی هام ( لحظات دلتنگی و غصه دار بودنم )خودم

را توی آغوش گرم و پرمهرش بندازم و در حالی که گونه هام خیسه اشکه بهش بگم : مامان

پسرت عاشق شده

انقدر گریه کردم که دیگه رمقی برام نموند ... به سختی از جام بلند شدم ... به کنار پنجره رفتم و

 بازش کردم ...ماه حال عجیبی داشت ...از دل شب صدای ناله ای آمد که پیامش غم و اندوه

بود ...

به یاد خوابم افتادم ... یه لحظه نور امیدی در وجودم سو گرفت ... فردا ،غروب ... حتما خواب

 پیغامی برام داشته ... آره ... حتما غروب فردا من اونو تو کوچه باغ می بینم ... از باوری که

برای خودم مجسم کرده بودم رازی بودم ولی نمی دونم چرا باز اون صدای ناله ، غم آلوده تر به

 گوشم رسید ...   دلم لرزید

به سختی حرکت می کردم ... به سر کوچه باغ که رسیدم حال عجیبی داشتم ... چشمانم را بستم

 و با قدم های لرزان وارد کوچه شدم ... وای خدای من ... خورشید درست در انتهای کوچه ،

سرخ سرخ سیاه پوشیده بود ...

ناگهان باد زوزه ای کشید که از تلخی صدایش برگ های نیمه جان درختها ، سخت جان دادند و

به زمین افتادند ... انبوهی از کلاغ های بد صدا ،تیره پوش شروع به پرواز بر فراز آسمان

کوچه کردند ... ویک جغد سیاه روی کهن ترین درخت گیسو ، جیغ می زد  

نفسم در سینه حبس شد ... من در میان انبوهی از سیاهی ها ، دلگرم از عشقی آسمانی ، با

چشمان تر ، انتظار را با انگشت روی دیوار کاهگلی خط زدم

 

به خودم گفتم : چه خواهد شد ... این چه وضع من و گیتی است ... جرم من تنها عاشق شدن

است ... من معشوقه ام را میخواهم ... ناگهان آسمان نعره ای کشید و شروع کرد به باریدن ...

صدای ناله آمد ... از میان خورشید گروهی به این سو می آمدند ... خدای من این چه پیش آمدی بود ...

 

باورم نمی شد ... تمام کوچه گریه میکردند ... درختها ، برگها ، دیوارهای گلی ... خودم دیدم که

 خورشید رخش را از من بر گرفت و اشک ریخت

آن جمع هم سیاه بر تن داشتند و یکی از آنها بر سر دیگران کاه می ریخت ...

ای خدا چه می دیدم ... سیاه جامگان ، فرشته های زیبا رو بودند  که عطر بهشت از لابه لای

گیسوانشان به مشام میرسید

آنها بر دوش ، تابوتی از جنس ابریشم داشتند ...

 وای خدای من ... آنچه میدیدم باور نکردنی بود ...چشمانم که به یکباره مملو از اشک شد رو

پاک کردم  … با حالتی مردد باز نگاه کردم ………………..درون تابوت 

                                                 آسمانی

  خوابیده بود  .... اشک امانم نداد ...داد زدم :  خدایا این چه عذابی است ، کسی که در تابوت

 خوابیده هرگز او نیست ...

 

همه چیزو همه کس میگریستند ... انگار من نغمه سرایی میکردم ...

من منتظرش هستم .. او می آید .. خودش بهم گفت : غروب همینجا

ببینید ... هنوز گونه هایم از گرمی وجودش ، سرخ است ... خودش بهم خندید ... اون می دونه

 من عاشقش هستم ... او می دونه چقدر گریه کرده ام ... می دونه چقدر انتظار کشیده ام ...

نه .. نه ..

 

اون ... اون نمرده ...چرا می خواهین عذابم بدین ... مگه من چه گناهی کردم ...و اشک ،اشک

 و اشک

آهان ... اون خوابیده ... دارین سر به سرم می زارین ... باشه فقط کسی سرو صدا نکنه ... از

خواب بیدار میشه ...

اما نه ... حالا که وقت خواب نیست ...  الان می آم و بیدارش می کنم و دستاشو میگیرم در

حالی که چشمام به چشماش زل زده بهش میگم بدون اون می میرم ... صبرکنین ...

اما توان راه رفتن نداشتم ... با صورت به زمین خوردم ...ولی با این حال خودم را بر روی

زمین کشیدم ...

داد زدم : آهای ... با شما هام ... چرا دارین میرین ...

هرچی جون میکندم تا  بهشون برسم نمیشد ...

دوباره داد زدم : چرا دارین میرین ... نه .. ترو خدا نرین ... وایسین الان بهتون میرسم ...

ولی .................................

نرین ...

                اونو کجا می برین …

                                              این کارو با من نکنین ...

التماستون میکنم ....

                نرین ... نه…

                                            ترو خدا نبرینش  … نه .. نه .. نه

                                               ای خدا        

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 18:43  توسط scorpion | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
یادم نمیرود ان غروب سرد پاییز بر زیر برگ ریزان ان بید مجنون … به من قول دادی برای همیشه با من میمانی و من حلقه ای را به نشان عهدمان بر دست تو و بوسه ای به نشانه ی عشقمان بر لبان تو نشاندم …. حال سه سال از ان روز میگذرد …و من در سالروز عهدمان بر زیر بید خشکیده ای که روزگاری مجنون بودنش را با سبز بودنش به رخ میکشید نشسته ام … یادش بخیر ان روز برگ ریزانش بود اما حالا از غم من با من میگرید … دیگر تاب فراق ندارم … از تنه ی خشکیده مجنون بالا میروم و با طنابی که دارم داری برای خود درست میکنم …. بر روی شاخه ای که دار را بران بسته ام مینشینم تا همراه با بید خشکیده اخرین غروب زندگی ام را نظاره گر باشم … کلاغها سیاه پوشیده اند و در غروب اسمان بلوایی میکنند … دیگر خورشید کاملا محو شده است … برای یک لحظه همه جا را سکوت در بر میگیرد … و من گریان چشمانم را میبندم و برای اخرین بار عهدمان را به یاد می اورم و بعد ... سقوط میکنم ….

نوشته های پیشین
هفته چهارم مرداد 1388
هفته اوّل بهمن 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
پیوندها
...عشق سبز...
مطالبی جالب از دختری متفاوت
باغ پر از بید مجنون...
خاطرات و عاشقانه های یک دختر...
سه هزارو یک موضوع تا به تادر مانیا...
پرواز پرستوی عشق
و اما عشق...
من،دکمه ی افتاده یک لباس
رنگ و وارنگه از همه رنگ بیا و تماشا کن...
شعر...
...اشک ماه...
عاشقانه های دختری از تبار آریا
غربت چشمات
عشق مشکی
اشک عشق
عاشق واقعی(خانه دوست کجاست)
گل یخ
ببین! همیشه خراشی است روی صورت احساس
...عجب صبری خدا دارد...
آدمك چوبي تنها ميانه اين مزرعه متروكه...
شب مهتابي
..::بیاتاباهم باشیم::..
»-(¯`v´¯)-»راز مبهم»-(¯`v´¯)-»
دل دیونه_دل کوچولو
فریاد بی صدا...
کوچه
خیال تو
ساقیا بده جامی
دالان بهشت
پا ئیزان
باران
بال هایی برای پرواز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً