![]() |
![]() |
|
|
و آنگاه که پسرک در میان انبوهی از سوالهای بی پاسخ و سیلابی از اشکهای سرد ، رفتن دخترک را نظاره گر بود ،قدم های لرزانش را به جلو برداشت ،در همان لحظه آسمان شروع به باریدن کرد ... حالا دیگه پسرک مطمئن بود که کسی اشکهایش را نمی تواند ببیند ، داد زد : زیبای من ترو به جانی که روزگاری برایت نهایت ارزش بود ، بایست ، این آخرین خواسته من از توست ... شرم بود یا حیا نمی دانم ، اما هر چیزی که بود باعث شد دخترک بایستد ... خودش رو بهش رسوند و درست رودر رویش جا خشک کرد ... سعی کرد به خودش بقبولونه این آخرین دیدارش از اوست ... پس چشمهایش را قانع کرد تا برای لحظه ای نبارند تا توان دیدنش را بدست آورد ... خوب نگاهش کرد ... تمام وجودش سراسر خاطره بود برایش ... گیسوانش یادگار پریشانی هایش و .... ولی به شانه هایش که رسید بغض گلویش ترکید ... آخه شانه هایش یادگار تکیه گاه بود برایش ... سالها در نهایت سختی وقتی که سر بر این شانه ها می گذاشت ، با نوازشهای سرشار از احساسش ، خوب گریه می کرد تا آرام شود ... خوب یادش هست هرگاه روی شانه هایش سر می گذاشت ، چه زود آرام مانند طفلی معصوم در خوابی سراسر دریایی فرو می رفت ... پسرک دیگه داشت زار زار اشک می ریخت و دخترک دیگه می خواست بره ... با نهایت احساس پاکش به پاهای دخترک افتا د و بوسه های گرم و آتشینش را یکی یکی نثار پاهای دخترک کرد ... حالا دیگه دخترک هم گریه می کرد ... دخترک دستان مهربانش را به زیر بازوان پسرک قلاب کرد و او را در آغوش کشید ... هر دوی آنها هم نوا با باران گریستند ، و این آخرین باری بود که آغوش دخترک ،پسرک را در بر گرفت .....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 12:36 توسط scorpion |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یادم نمیرود ان غروب سرد پاییز بر زیر برگ ریزان ان بید مجنون … به من قول دادی برای همیشه با من میمانی و من حلقه ای را به نشان عهدمان بر دست تو و بوسه ای به نشانه ی عشقمان بر لبان تو نشاندم …. حال سه سال از ان روز میگذرد …و من در سالروز عهدمان بر زیر بید خشکیده ای که روزگاری مجنون بودنش را با سبز بودنش به رخ میکشید نشسته ام … یادش بخیر ان روز برگ ریزانش بود اما حالا از غم من با من میگرید … دیگر تاب فراق ندارم … از تنه ی خشکیده مجنون بالا میروم و با طنابی که دارم داری برای خود درست میکنم …. بر روی شاخه ای که دار را بران بسته ام مینشینم تا همراه با بید خشکیده اخرین غروب زندگی ام را نظاره گر باشم … کلاغها سیاه پوشیده اند و در غروب اسمان بلوایی میکنند … دیگر خورشید کاملا محو شده است … برای یک لحظه همه جا را سکوت در بر میگیرد … و من گریان چشمانم را میبندم و برای اخرین بار عهدمان را به یاد می اورم و بعد ... سقوط میکنم ….
|
|
RSS
|