![]() |
![]() |
|
عشق یعنی شکستن در درون... عشق یعنی خورد شدن تا عمق جان.... عشق یعنی تنهایی تا عروج... عشق یعنی انتظار تا شب بیاید ... عشق یعنی خود کشی با تیغ تیز ... عشق یعنی دیدن پرتگاه جدایی... عشق یعنی گریه های شبانه زیر نور ماه شب 14... عشق یعنی التماس... عشق یعنی التماس.... عشق یعنی التماس...
عشق یعنی سفر زیره نور ماه... عشق یعنی قدم زدن توی کوچه های خلوت تابستان... عشق یعنی خواستن پیوستن از ماه... عشق یعنی دیدن دست بریده با تیغ تیز ... عشق یعنی بریدن دست چپ هنگام جدایی تا التماس باشد این کار... عشق یعنی نوشتن دیوانگی ها با خون .... عشق یعنی نوشتن اسم او با خون خود... عشق یعنی مردن... عشق یعنی از جسم خود باید گذشتن... عشق یعنی جنون تا حد مرگ... عشق یعنی انتقام با تیغ مرگ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 10:57 توسط scorpion |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یادم نمیرود ان غروب سرد پاییز بر زیر برگ ریزان ان بید مجنون … به من قول دادی برای همیشه با من میمانی و من حلقه ای را به نشان عهدمان بر دست تو و بوسه ای به نشانه ی عشقمان بر لبان تو نشاندم …. حال سه سال از ان روز میگذرد …و من در سالروز عهدمان بر زیر بید خشکیده ای که روزگاری مجنون بودنش را با سبز بودنش به رخ میکشید نشسته ام … یادش بخیر ان روز برگ ریزانش بود اما حالا از غم من با من میگرید … دیگر تاب فراق ندارم … از تنه ی خشکیده مجنون بالا میروم و با طنابی که دارم داری برای خود درست میکنم …. بر روی شاخه ای که دار را بران بسته ام مینشینم تا همراه با بید خشکیده اخرین غروب زندگی ام را نظاره گر باشم … کلاغها سیاه پوشیده اند و در غروب اسمان بلوایی میکنند … دیگر خورشید کاملا محو شده است … برای یک لحظه همه جا را سکوت در بر میگیرد … و من گریان چشمانم را میبندم و برای اخرین بار عهدمان را به یاد می اورم و بعد ... سقوط میکنم ….
|
|
RSS
|