![]() |
![]() |
|
|
عشق یعنی مرگ را همخانه کردن... عشق یعنی تیغ را دیوانه کردن.... عشق یعنی دیدن سرخی خون در زیر دوش اب حمام.... عشق یعنی گفتن من دیوانتم تا بی نهایت... عشق یعنی التماس با تو ماندن... عشق یعنی التماس با من بساز... عشق یعنی تو فکر یه سقفم فرهاد را گوش دادن و گریه... عشق یعنی گریه .گریه. گریه... عشق یعنی ....مرگ....تیغ تیز... ماه شب 14...خلوتی خیابانهادر شبهای تابستان ...بدترین نوع خورد شدن،شکستن، عشق یعنی عرق سردی که وقتی التماس میکنی روی پیشونیت سردی میکنه.... اما عشق زیباست....اما عشق قشنگه.....وقتی که دونهای گرم اشکات دارن از گونه هات پایین میان و تو به عکس امام حسینت نگاه میکنی و میگی ..........................................ماله من میشه..............................................
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:16 توسط scorpion |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یادم نمیرود ان غروب سرد پاییز بر زیر برگ ریزان ان بید مجنون … به من قول دادی برای همیشه با من میمانی و من حلقه ای را به نشان عهدمان بر دست تو و بوسه ای به نشانه ی عشقمان بر لبان تو نشاندم …. حال سه سال از ان روز میگذرد …و من در سالروز عهدمان بر زیر بید خشکیده ای که روزگاری مجنون بودنش را با سبز بودنش به رخ میکشید نشسته ام … یادش بخیر ان روز برگ ریزانش بود اما حالا از غم من با من میگرید … دیگر تاب فراق ندارم … از تنه ی خشکیده مجنون بالا میروم و با طنابی که دارم داری برای خود درست میکنم …. بر روی شاخه ای که دار را بران بسته ام مینشینم تا همراه با بید خشکیده اخرین غروب زندگی ام را نظاره گر باشم … کلاغها سیاه پوشیده اند و در غروب اسمان بلوایی میکنند … دیگر خورشید کاملا محو شده است … برای یک لحظه همه جا را سکوت در بر میگیرد … و من گریان چشمانم را میبندم و برای اخرین بار عهدمان را به یاد می اورم و بعد ... سقوط میکنم ….
|
|
RSS
|