![]() |
![]() |
|
الان یکسال ویک ماه و بیست روزه که خدا تورو بهم داده یا یه جورایی شیشه ی عمرم و تو بغلم گذاشته. نمی دونم اگه نداشتمش باید چه جوری زندگی میکردم فقط این رو می دونم الان که دارمش خوده زندگیه. به نظر من تو یه نفر از طرف خدایی که برای زنده بودنم فرستاده شدی اصلا تو یه فرشته از نوع مذکری . میدونی اگه نباشی منم نیستم.حاضرم یه روز زنده باشم ولی اون روز با تو باشم .تو همه ی عمرمی ،تو همه ی وجودمی اصلا تو خوده هوایی اگه نباشی خفه میشم و حالا این حرفهای یه دیوونست که میبنید: همه هستیه من ،همه ی عمرو ،جونه من،تو همه زندگیه من،تو خوده هستی،تو خوده مستی،تو خوده خوده اونی که میمیرم براش،تو فرشته ی نجات من از دست دنیا تو بودی که منو بردی به اسمونا و یادم دادی خوبیو ،تو تنهاترین زیباترین فرشته ی خدای منی که واسه من اومدی تا منم ببری با خودت به بهشت...اینو بدون که مجنون به عشق لیلی من و عشق ما حسادت میکنه.......یا حسین
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 10:54 توسط scorpion |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یادم نمیرود ان غروب سرد پاییز بر زیر برگ ریزان ان بید مجنون … به من قول دادی برای همیشه با من میمانی و من حلقه ای را به نشان عهدمان بر دست تو و بوسه ای به نشانه ی عشقمان بر لبان تو نشاندم …. حال سه سال از ان روز میگذرد …و من در سالروز عهدمان بر زیر بید خشکیده ای که روزگاری مجنون بودنش را با سبز بودنش به رخ میکشید نشسته ام … یادش بخیر ان روز برگ ریزانش بود اما حالا از غم من با من میگرید … دیگر تاب فراق ندارم … از تنه ی خشکیده مجنون بالا میروم و با طنابی که دارم داری برای خود درست میکنم …. بر روی شاخه ای که دار را بران بسته ام مینشینم تا همراه با بید خشکیده اخرین غروب زندگی ام را نظاره گر باشم … کلاغها سیاه پوشیده اند و در غروب اسمان بلوایی میکنند … دیگر خورشید کاملا محو شده است … برای یک لحظه همه جا را سکوت در بر میگیرد … و من گریان چشمانم را میبندم و برای اخرین بار عهدمان را به یاد می اورم و بعد ... سقوط میکنم ….
|
|
RSS
|