![]() |
![]() |
|
![]()
وقتی میرفتی چشمانم به قامتت بود ...چه اشنا بود این قامت زیبایت مهربانم...دویدم ...مانع از ادامه دادن راحت شدم...کمر پر غرورم را خم کردم و به پاهات افتادم ...اشک نمیگذاشت ببینم کجا را میبوسم ولی حسم میگفت کفشهایت است که غرق در بوسه هایم شده بود...اما تو پاهایت را از لبان من دزدیدی به من گفتی ...هرگز...چشمانم که جایی را نمی دید بالا اوردم و در برق چشمانت که چون خورشید میدرخشید ثابت کردم و گفتم:............................................التماست میکنم................................حالا از اون روز سالهاست که میگذرد و من همچنان چشمانم به چارچوب در التماس دیدنت را طلب میکند ...اما...تو نیستی ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 10:48 توسط scorpion |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یادم نمیرود ان غروب سرد پاییز بر زیر برگ ریزان ان بید مجنون … به من قول دادی برای همیشه با من میمانی و من حلقه ای را به نشان عهدمان بر دست تو و بوسه ای به نشانه ی عشقمان بر لبان تو نشاندم …. حال سه سال از ان روز میگذرد …و من در سالروز عهدمان بر زیر بید خشکیده ای که روزگاری مجنون بودنش را با سبز بودنش به رخ میکشید نشسته ام … یادش بخیر ان روز برگ ریزانش بود اما حالا از غم من با من میگرید … دیگر تاب فراق ندارم … از تنه ی خشکیده مجنون بالا میروم و با طنابی که دارم داری برای خود درست میکنم …. بر روی شاخه ای که دار را بران بسته ام مینشینم تا همراه با بید خشکیده اخرین غروب زندگی ام را نظاره گر باشم … کلاغها سیاه پوشیده اند و در غروب اسمان بلوایی میکنند … دیگر خورشید کاملا محو شده است … برای یک لحظه همه جا را سکوت در بر میگیرد … و من گریان چشمانم را میبندم و برای اخرین بار عهدمان را به یاد می اورم و بعد ... سقوط میکنم ….
|
|
RSS
|