تبليغاتX
...عاشقانه میگویم... - ...مرگ را میبینم...کجایی مهربانم...
Image and video hosting by TinyPic 

شب رفتنش هنوز جلوی چشمانم است …اه…لعنت به ان شب سرد زمستان…از بیرون امدم...خسته …اما نااگاه از خستگی همیشگی خود…به ناگاه چشمانم به چمدانش افتاد…چندماهی میشد که فهمیده بودم برای او ان فرشته ی همیشگی دیگر نیستم…نمیدان چرا ولی خیلی خوب یادم هست…حسه بدی داشتم …دستانم به ناگاه منجمد شد به طوری که کلید از دستانم رها شد و  صدای برخورد ان  با زمین او را متوجه امدن من کرد…سعی کردم خودم را از این حالتی که ناخداگاه به من دست داده بود نجات بدهم…اما با دیدن او نتوانستم و اشک در چشمانم جاری شد …اخه ما با هم قرار گذاشته بودیم هیچگاه جدا از هم به  مسافرت نرویم…خودم را جم و جور کردم و گفتم نازنینم این دیگه چیه؟از کنارم گذشت …هنوز هم عطر گیسوانش مثله همیشه  مرا مست ،مست میکرد…فهمیدم خبربدی در راه است…به خود گفتم حتما میخواهد مثل این چند ماه اخیر که دیگر برایش ارزشی نداشتم وبودن ما ریسمانه کهنه ای بود که فقط از طرف من نگهداری میشد  نازش را بکشم یا خودش را برایم لوس کند…اه اه…کاش اینطور بود…باز با لهنه عاشقانه تری گفتم:مهربانم بی من کجا؟

امد…رودر رویم ایستاد و با نفرت تمام گفت کثافت حالم دیگر ازت به هم میخورد…میخوام برم جایی که قدرم را بدانند…اما …نه…نه…نه …او دروغ میگفت دلش اسیر یه نفر دیگر شده بود…نفهمیدم چی شد چشمان کم سو و پاهایم ناتوان شد …دو زانویم به زمین خورد …گفتم مهربانم دیگر چه اشتباهی از من سر زده…

داد زد خفه شو دیگر حالم از صدایت به هم میخورد…اما او دروغ میگفت…اول اشناییمان صدایم همچو مرغهای عاشق بود … …نازش را کشیدم،قسمش دادم به جان خودم اما هیچ …وقتی که دیگر درون سینه ام جای خالی که با امدن او حالا گنجی بزرگ برایم بود میسوخت به پاهایش افتادم…التماسش کردم…اشک نمیگذاشت ببینم اما به گمانم وقتی به پاهایش افتاده بودم به من میخندید…ناله کردم…التماسهایم با زجه همراه شد و زجه هایم با سیلابی از اشک دیدگانم امیخته  شد تا شاید مانع از رفتنش شوم..........................................................................................حالا از ان روز دو ماه و سه روز است که میگذرد.....همه به من میگویند او هوسرانی بیش نبود اما من با همه به خاطر این حرفشان جنگیدم و قطع رابطه کردم.........…….. ……...حالا دکترها میگویند تا سه ماه دیگر بیشتر زنده نیستم ........................…

فقط نگران چند چیز هستم... نگران اینکه بعد رفتن من ایا کسی او را ازارمیدهد.........و این  که  شاید هیچگاه نبینمش داره مرگم را زودتر فرا میرساند...... .ای خدا ...ای خدای عاشقا ...یعنی میشه یه باره دیگر در کنارم او را حس کنم ....................................حتی بر سر قبرم ....ولی نمیدانم اگر مرا مرده و در زیر خاک ببیند باز هم به من میخندد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 10:36  توسط scorpion | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
یادم نمیرود ان غروب سرد پاییز بر زیر برگ ریزان ان بید مجنون … به من قول دادی برای همیشه با من میمانی و من حلقه ای را به نشان عهدمان بر دست تو و بوسه ای به نشانه ی عشقمان بر لبان تو نشاندم …. حال سه سال از ان روز میگذرد …و من در سالروز عهدمان بر زیر بید خشکیده ای که روزگاری مجنون بودنش را با سبز بودنش به رخ میکشید نشسته ام … یادش بخیر ان روز برگ ریزانش بود اما حالا از غم من با من میگرید … دیگر تاب فراق ندارم … از تنه ی خشکیده مجنون بالا میروم و با طنابی که دارم داری برای خود درست میکنم …. بر روی شاخه ای که دار را بران بسته ام مینشینم تا همراه با بید خشکیده اخرین غروب زندگی ام را نظاره گر باشم … کلاغها سیاه پوشیده اند و در غروب اسمان بلوایی میکنند … دیگر خورشید کاملا محو شده است … برای یک لحظه همه جا را سکوت در بر میگیرد … و من گریان چشمانم را میبندم و برای اخرین بار عهدمان را به یاد می اورم و بعد ... سقوط میکنم ….

نوشته های پیشین
هفته چهارم مرداد 1388
هفته اوّل بهمن 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
پیوندها
...عشق سبز...
مطالبی جالب از دختری متفاوت
باغ پر از بید مجنون...
خاطرات و عاشقانه های یک دختر...
سه هزارو یک موضوع تا به تادر مانیا...
پرواز پرستوی عشق
و اما عشق...
من،دکمه ی افتاده یک لباس
رنگ و وارنگه از همه رنگ بیا و تماشا کن...
شعر...
...اشک ماه...
عاشقانه های دختری از تبار آریا
غربت چشمات
عشق مشکی
اشک عشق
عاشق واقعی(خانه دوست کجاست)
گل یخ
ببین! همیشه خراشی است روی صورت احساس
...عجب صبری خدا دارد...
آدمك چوبي تنها ميانه اين مزرعه متروكه...
شب مهتابي
..::بیاتاباهم باشیم::..
»-(¯`v´¯)-»راز مبهم»-(¯`v´¯)-»
دل دیونه_دل کوچولو
فریاد بی صدا...
کوچه
خیال تو
ساقیا بده جامی
دالان بهشت
پا ئیزان
باران
بال هایی برای پرواز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً