تبليغاتX
...عاشقانه میگویم... - یا زهرای مرضیه (س)
Image and video hosting by TinyPic

 

دلم میخواهد نباشم

 

دلم میخواهد بمیرم

 

چرا...چرا...چرا...

 

اه ای خدا مرا برای چه افریدی

 

افریدی تا قصه مادرم زهرا مرا دیوانه کند

 

ای خدا چرا نبودم تا جان نا قابلم را فدای بی بی زهرا کنم

 

وقتی میشنوم که بی بی در پشت در اتش گرفته زندانی شده بود

 

و هر لحظه ان میخ گداخته پهلوی مادرم را میشکافت

 

دنیا در پیش چشمانم حقیر و پست میشه

 

اخه دنیا ارزش یه قطره اشکهای مادرم زهرا را که از درد میریخت رو به خدا نداره

 

بمیرم برای تو حسین جانم ...بمیرم برای تو حسن جانم و شما  زینب جانم و شما ام کلثوم

 

اخه میدونید چیه اون موقع همشون کودک بودن

 

و رسم بچه ها اینه که وقتی از بیرون میان میگن مامان

 

ای بمیرم برای شماها وقتی اومدین و در سوخته را دیدین چی پیش خودتون فکر کردین

 

وقتی اومدین تو گفتین مادر کسی جوابتون را نداد

 

ای دنیا لعنت به تو  ننگ ناله های مادرم زهرا بر تو بس

 

ننگ اشکهای فرزندان مادرم زهرا بر تو بس

 

ای خدا لعنت بر بانیان از بین رفتن محسن مادرم

 

ای خدا میگن عرش تو با یه قسم میلرزه

 

و اون قسم پهلوی شکسته مادرم زهراست

 

ای خدا به پهلوی شکسته مادرم زهرا قسمت میدهم عذاب اون کسایی که باعث رنج مادرم شدن رو به پایان نرسان

 

لعنت بر شما پست فطرتها لعن خدا رسول او بر شما لعنت بر شما ننگهای بشر خدا را قسم میدم به خود مادرم که

 

حد نهایی عذاب را بر شما روا دارد.....یا زهرا ادرکنی...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 10:19  توسط scorpion | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
یادم نمیرود ان غروب سرد پاییز بر زیر برگ ریزان ان بید مجنون … به من قول دادی برای همیشه با من میمانی و من حلقه ای را به نشان عهدمان بر دست تو و بوسه ای به نشانه ی عشقمان بر لبان تو نشاندم …. حال سه سال از ان روز میگذرد …و من در سالروز عهدمان بر زیر بید خشکیده ای که روزگاری مجنون بودنش را با سبز بودنش به رخ میکشید نشسته ام … یادش بخیر ان روز برگ ریزانش بود اما حالا از غم من با من میگرید … دیگر تاب فراق ندارم … از تنه ی خشکیده مجنون بالا میروم و با طنابی که دارم داری برای خود درست میکنم …. بر روی شاخه ای که دار را بران بسته ام مینشینم تا همراه با بید خشکیده اخرین غروب زندگی ام را نظاره گر باشم … کلاغها سیاه پوشیده اند و در غروب اسمان بلوایی میکنند … دیگر خورشید کاملا محو شده است … برای یک لحظه همه جا را سکوت در بر میگیرد … و من گریان چشمانم را میبندم و برای اخرین بار عهدمان را به یاد می اورم و بعد ... سقوط میکنم ….

نوشته های پیشین
هفته چهارم مرداد 1388
هفته اوّل بهمن 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
پیوندها
...عشق سبز...
مطالبی جالب از دختری متفاوت
باغ پر از بید مجنون...
خاطرات و عاشقانه های یک دختر...
سه هزارو یک موضوع تا به تادر مانیا...
پرواز پرستوی عشق
و اما عشق...
من،دکمه ی افتاده یک لباس
رنگ و وارنگه از همه رنگ بیا و تماشا کن...
شعر...
...اشک ماه...
عاشقانه های دختری از تبار آریا
غربت چشمات
عشق مشکی
اشک عشق
عاشق واقعی(خانه دوست کجاست)
گل یخ
ببین! همیشه خراشی است روی صورت احساس
...عجب صبری خدا دارد...
آدمك چوبي تنها ميانه اين مزرعه متروكه...
شب مهتابي
..::بیاتاباهم باشیم::..
»-(¯`v´¯)-»راز مبهم»-(¯`v´¯)-»
دل دیونه_دل کوچولو
فریاد بی صدا...
کوچه
خیال تو
ساقیا بده جامی
دالان بهشت
پا ئیزان
باران
بال هایی برای پرواز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً