![]() |
![]() |
|
چه زیبا بود ان شبهای سرد پاییزی گم کرده ای داشتم نمیدانم که بود کجا بود روزها در میان پرتوهای خورشید وشبها نشانیش را از ماه میخواستم بید مجنون خانه ما شاهد گریه ها ی من بود شبها با ماه با یکدیگر به دنبال تو در میان ستاره ها میگشتیم نبود که نبود همه به من میخندیدند ...فکر میکردند من نمیشنوم ولی خوب میشنیدم که زیر لب به من میگفتند ....دیوانه... اخه هر روز صبح زود میامدم و برسر کوچه می ایستادم و اماده دیدنت بودم ان هم با یک شاخه گل میخک سرخ و سفید ولی شب به مانند گل پژمرده کشان کشان خود را به خانه میرسانیدم دیگر تمام موهایم سفید و غم نیامدن تو مرا داشت میکشت ...تا ان شب گرم بهار امدی نمیدانستم چه کنم...کجا برم...چه بپوشم....کمتر لحظه ای مانده بود به قرارم با تو باورم نمیشد اری ....امد... همانی که سالها نمیدانستم کیست... ماله کدوم دیار است... از چه سمتی می اید .... حالا امده...امد و با امدنش زنده کرد من را ...تمام گلهای میخک خشکیده شب امدنش میخندیدند... بید مجنون خانه ما زمان بیرون رفتن من از خانه با شاخه ها ی مجنون و مست خود جلوی مرا گرفت با برگهای عاشقش تاره مویی که امده بود روی پیشانیم را کنار زد و با شاخه های پر محبتش مرا در اغوش کشید و چون میدانست من دیگر شاخه گلی ندارم جوانترین شاخه اش را قربانی من و عشقم کرد ...به چشم خود دیدم که اشک از ساقه تنومندش پایین امد و با گوش خود شنیدم که گفت....خوشبخت شوی ... دویدم برسر کوچه که رسیدم نمیدانستم ازکدام سمت باید رفت به کجا باید رفت دویدم ...دقیقه ها جای خود را به ساعت هامیداد و من همچنان میدویدم....دیگر چراغی در کنار خیابان ها نبود و به جای خانه ها کوها بود که در تاریکی ظلمت باری خفته بودند نمیدانستم کی کجا میبینمت...دیگر تاب دویدن نداشتم کف کفشهایم به زمین میکشید ...لحظه ای ناتوان شدم چشمانم سیاهی رفت افتادم.... با اخرین توانم داد زدم من اینجام نمیدانم چقدر گذشت ولی ولی گرمی جسمی از دور مرا به هوش اورد در ان ظلمت بیابان چنین نوری غیر ممکن بود به من نزدیک تر میشد قدمهایش چه زیبا بود..قامتش رخشان و گیسوانش پریشان در اسمان بود عطر وجودش به مانند همان عطری بود که سالها من میفهمیدم ولی هیچ کس نمیفهمید امد خیلی جلوتر ...باز هم جلوتر ...خیلی نزدیک.... اشک نمیگذاشت ببینم .... دستان گرمش را در دستانم گذاشت ...نمیدانستم چه بگویم...زبانم به ناهنگام بند امده بود تمام حرفهایی که در این سالها با خود زمزمه میکردم به ناگاه از یادم رفته بودند... لبانم را به سختی از روی هم باز کردم و گفتم............................. امدی......................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 11:31 توسط scorpion |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یادم نمیرود ان غروب سرد پاییز بر زیر برگ ریزان ان بید مجنون … به من قول دادی برای همیشه با من میمانی و من حلقه ای را به نشان عهدمان بر دست تو و بوسه ای به نشانه ی عشقمان بر لبان تو نشاندم …. حال سه سال از ان روز میگذرد …و من در سالروز عهدمان بر زیر بید خشکیده ای که روزگاری مجنون بودنش را با سبز بودنش به رخ میکشید نشسته ام … یادش بخیر ان روز برگ ریزانش بود اما حالا از غم من با من میگرید … دیگر تاب فراق ندارم … از تنه ی خشکیده مجنون بالا میروم و با طنابی که دارم داری برای خود درست میکنم …. بر روی شاخه ای که دار را بران بسته ام مینشینم تا همراه با بید خشکیده اخرین غروب زندگی ام را نظاره گر باشم … کلاغها سیاه پوشیده اند و در غروب اسمان بلوایی میکنند … دیگر خورشید کاملا محو شده است … برای یک لحظه همه جا را سکوت در بر میگیرد … و من گریان چشمانم را میبندم و برای اخرین بار عهدمان را به یاد می اورم و بعد ... سقوط میکنم ….
|
|
RSS
|