![]() |
![]() |
|
چشمانم را به سختی باز کردم وبر بالای سر خود مادرم را دیدم که با گریه میگفت... به هوش امد ، به هوش امد ... با رسیدن مردی سفید پوشی دانستم در بیمارستان هستم ...ولی نمیدانستم برای چه ... یک لحظه تمام اتفاقات گذشته را به یاد اوردم و اشک مانند دریایی چشمانم را در خود بسان قایقی غرق کرد ... داد زدم چرا هنوز من زنده هستم چرا من نمرده ام من باید بمیرم ، چرا کسی که سالها به یادش روزهایم را شب و شبهایم را سحر کرده بودم میبایست این کار را با من میکرد ....اری اون دیگر مال من نبود... چون من شاهده این بودم که او دست در دست مردی در لباس دامادی تمام امید زنده بودن و عشق من را به باد فنا داده بود ... من تازه 5 ساعت بود که از لندن به خانه برگشته بودم....ولی با تمام خستگی هایم میخواستم همه ی زند گیم را ببینم پس یه دوش سریع گرفتم وبعد کت و شلوار خاکستری خودم را پوشیدم اخه اون عاشق رنگ خاکستری بود و در حال خارج شدنم از خانه در جواب مادرم که میگفت : کجا میری ، گفتم : خودتان بهتر میدانید... بعد به گلفروشی که همیشه از انجا برایش گل میخریدم رفتم و یک دسته گل مریم به یاد گذشته هایمان برایش گرفتم .... سریع یه تاکسی در بست کردم و به طرف منزل عشقم به راه افتادم... در راه همش به این فکر میکردم که وقتی میبینمش چی بهش بگم ... بعد از گذشت 4 سال هنوز خوب راه خانه شان را بلد بودم ...با گفتن پیاده میشوم راننده تاکسی ماشین را متوقف کرد و من پیاده شدم ...چقدر دیوارهای سر کوچه شان من را یاد انتظارهایم برای دیدن او می انداخت از زنده شدن این خاطرات لبخندی بس شیرین بر لبانم نقش بست....هر چه قدر که به خانه شان نزدیک میشدم قلبم تندتر میزد ، دستم را روی قلبم گذاشتم و گفتم تا وصال چیزی نمانده....به سر بن بست خانشان که رسیدم ایستادم و با گفتن ، فراق تمام شد ، داخل بن بست شدم ولی با دیدن صحنه ای از دور یکه ای خوردم و ایستادم ....عروسی را دیدم که دارد همراه دامادش ازدرب مجتمع انها بیرون می اید پیش خود گفتم حتما یکی از دخترهایی که دران مجتمع زندگی میکرده ازدواج کرده ولی نفهمیدم چرا زانوهایم لرزید .... سرفه کوچکی کردم و جلوتر رفتم .... در اخرین نامه اش که 3 ماه قبل برایم نوشته بود ،گفته بود بی صبرانه منتظر دیدنت هستم .... پس اصلا امکان نداشت او باشد...نیش خندی به خودم زدم گفتم : او مال توست این را خودش باره ها بهت گفته ... این فکر خیالم را راحت کرد اما این بار دلم لرزید .... نمیدانم چرا ولی هر قدمی که بر میداشتم و به ان عروس و داماد نزدیک میشدم چشمانم ناخوداگاه در اشک غرق میشد ... بهش نگفته بودم کی میام میخواستم سولپرایز بشه ...انقدر چشمانم را اشک فرا گرفته بود که نمیتوانستم جلوی خود را ببینم ... یک لحظه ایستادم و دستمالی را که او برایم به اسمه من و خودش گلدوزی کرده بود و قبل از رفتنم برای تحصیل به لندن به من داده بود را از جیبم بیرون اوردم تا اشکهایم را پاک کنم .... وقتی دستمال را از روی چشمانم بر داشتم :::باورم نمیشد ... چه میدیدم... چشمانم به یک باره سیاهی رفت قلبم ایستاد دیگر نمیزد ... ای خدای من چه میدیدم ... نه امکان نداشت ....تمام بدنم یکباره یخ زد... باز هم با همان دستمال چشمانم را پاک کردم و این باربا دقت بیشتر دیدم ... اره اون چشمانی که از دیدنه من بهت زده به من نگاه میکرد خودش بود ... باورم نمیشد....دست گل مریمی که همیشه من را به یاد روز خوش باهم بودنمان می انداخت از دستان سردم به زمین افتاد ... دلم میخواست هر لحظه این یه خواب باشد و من از اون بیدار بشم....اما نه این انتظاره بیهوده ای بود ... زانوهای منجمدم را به سختی از روی زمین برداشتم و جلوتر رفتم ... ... اخه چرا چرا چرا...مگه من چه گناهی کرده بودم ... در یک لحظه فکرها و سوالات زیادی به سرم زد ... عشق ، بوسه ، دستان گرمش ، بی وفایی ، مگه نگفته بود ماله منه ، کشتنش ، خواستن جواب درباره چیزایی که میدیدم ، فریاد ، همه اینها در یک لحظه از ذهنم گذشتن ، در لابلای سیلاب چشمهایم دیدم که اون بی معرفت چشمانش را از من گرفت و سوار ماشین گل زدی که قرار بود مرکب من و اون باشه ،همراهه مردی که توانسته بود بر من و عشقم و از همه مهمتر معشوقه ام چیره بشه شد و برای همیشه از من دور شد ... به دنبال رفتن انها جمعیت زیادی شروع به هیا هو و شادی کردند... اما من هنوز بر سر جایم ایستاده بودم ، سرد و گریان... باورم نمیشد چیزهایی را که دیده بودم ... هیچ ، هیچ ، هیچ ، از که بپرسم ، چی بپرسم ، چه کنم ، لحظه ای فکری به ذهنم زد ........خود کشی ....تنها چیزی که برایم مانده ... صدای کامیونی که از سر بن بست میگذشت را شنیدم ... دویدم ...مبادا بگذره و من نرسم .... اما نه به موقع رسیده بودم با گفتن کلمه ... خدا... به جلوی اون غول اهنی پریدم .... اما چرا هنوز زنده ام ... ولی نه مثله اینکه صدای گریه مادرم بلند شده ... و میگه نه اون نباید بمیره ... اخه شنیدم که دکتر بهش گفت اون ضربه شدیدی به سرش خورده و دعا کنید زنده بمانه چون فقط قلبش میزنه... حالا تنها کاری که دارم اینه : تا لحظه مرگم به یاد خاطرات شیرین خودم و دلتنگیهای 4 سالم برای رسیدن به اون زیبا زاری کنم ... اره من دارم میام ... ای فرشته ها، در محفل عاشقان سوخته برایم جایی مقرر کنید که با دلی ویران شده می ایم... ولی ای فرشته مرگ قبل از اینکه مرا با خود ببری بهم قولی بده...قول بده خوشبخت بشه ... اه تنها مرگ زیباست و بس .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 13:46 توسط scorpion |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یادم نمیرود ان غروب سرد پاییز بر زیر برگ ریزان ان بید مجنون … به من قول دادی برای همیشه با من میمانی و من حلقه ای را به نشان عهدمان بر دست تو و بوسه ای به نشانه ی عشقمان بر لبان تو نشاندم …. حال سه سال از ان روز میگذرد …و من در سالروز عهدمان بر زیر بید خشکیده ای که روزگاری مجنون بودنش را با سبز بودنش به رخ میکشید نشسته ام … یادش بخیر ان روز برگ ریزانش بود اما حالا از غم من با من میگرید … دیگر تاب فراق ندارم … از تنه ی خشکیده مجنون بالا میروم و با طنابی که دارم داری برای خود درست میکنم …. بر روی شاخه ای که دار را بران بسته ام مینشینم تا همراه با بید خشکیده اخرین غروب زندگی ام را نظاره گر باشم … کلاغها سیاه پوشیده اند و در غروب اسمان بلوایی میکنند … دیگر خورشید کاملا محو شده است … برای یک لحظه همه جا را سکوت در بر میگیرد … و من گریان چشمانم را میبندم و برای اخرین بار عهدمان را به یاد می اورم و بعد ... سقوط میکنم ….
|
|
RSS
|