![]() |
![]() |
|
بارها و بارها به او گفته بودم که اگر مرا رها کند میمیرم ... نوبت ها و نوبتهای بسیار به او فهمانده بودم که بی او مرگ مرا در بر خواهد گرفت ... موقعی که به سفر میرفتم روی کاغذی برایش با خون نوشتم ... یادت باشد به من قول دادی که برایم می مانی و باز هم نوشتم اگر مرا رها کنی مرگ با من همسفر میشود و در اخر نوشتم زود بر میگردم ...زود زود ... نامه را درحالی که چشمانم خیس اشک بود و بغض خود را فرو میدادم همراه با گل سرخ میخک به او دادم ... خم شدم و پاهایش را بوسیدم و در حالی که قامت راست میکردم به او گفتم تمام حرفهای من در این نامه است ... وقتی به ان درخت بید مجنون رسیدم نامه را باز کن و بخوان ... اشک را در چشمان دلربایش دیدم ، قوت جانم شد ، گفت : همیشه منتظرت میمانم ، من مال تو هستم ... احساس غرور کردم و وقتی که دیگر بغضم شکست و اشکهایم سرازیر شد دویدم تا زود تر به ان بید مجنون برسم و او انچه در نامه بود را بخواند .... وقتی سرش را بالا گرفت فهمیدم نامه را خوانده ... چادر گل گلی سفیدش از سرش بر زمین افتاد و قامت همچو ماهش نمایان شد داد زد ... بی معرفت چرا با خون ... من بی تو میمیرم ... با زانو به زمین نشت و گریه سر داد ... طاقت دیدن این صحنه را ندااشتم ..... فریاد زدم پاییز بعدی بر سر همین بید مجنون منتظرم باش ... و دویدم ... دویدم تا زود تر سفرم به پایان برسد و به پاییز بعدی برسم ... در این مدت سفر همیشه به خود میگفتم : او مال من است این را خودش گفته.... شبها به یادش تا نیمه های شب شعر مینوشتم ... هر ماهی که میگذشت با چاقو خطی بر دستم میکشیدم تا جای زخمش مرا یاد قرارمان بیندازد ... کم کم تعداد زخمهای روی دستم به نه و ده میرسید و من میدیدم طبیعت چهره خود را بسان روز قرارمان زرد میکند ... ان سی روزی که باید میگذشت تا من خط یازدهم را بیندازم و راهی شوم چه سخت میگذشت ... ثانیه های ساعت هم با من میجنگید ... وای خدای من روزی که یازده خط شد سر از پا نمیشناختم ... گریه میکردم میخندیدم ... اری فاصله من و او فقط رسیدن من به قرارمان بود ... اه یعنی تمام شد .. سختی ، فراق ، تنهایی و گریه های شبانه من ... در راه باز گشت تمام شعرهای که در شبهای تنهایم میسرودم بلند بلند میخواندم .... باورم نمیشد بر زمین افتادم و سجده شکر به جا اوردم چون دیگر رسیده بودم .... دویدم ... اشک چشمانم را پر کرده بود و چون به سختی جلویم را میدیدم به زمین خوردم ... بلند شدم ... ... در پشت ان تپه خانه یار بود ... چشمانم را بستم و قدم قدم به جلو میرفتم ... شوق دیدن یار تمام وجودم را فرا گرفته بود ... احساس میکردم کم کم به ان بید مجنون نزدیک میشوم چون صدای شاخه هایش که باد انها را به هم میزد برایم اشنا بود ... در دل پروای رسیدن بود و در چشم هوای دیدن ... چشمانم را گشودم .... نمیدانم چرا ولی انگار بید مجنون ناله میکرد ... زانوهایم که میلرزید را به سختی تکان دادم و خود را به ان مجنون رساندم ... نمیدانم چرا ولی سرمای غریبی در دلم جا گرفت ... نبود ... امکان نداشت ... امکان نداشت او روز قرارمان را فراموش کند ... سرم را بالا گرفتم تا شاخه های خشکیده بید را نظاره کنم ... ولی در لابلای شاخه های مجنون هم غربت سو میزد ...اشکهایم را پاک کردم و به خود گفتم : دیوانه چرا گریه میکنی ... شاد باش یارت می اید ... او به تو قول داده است ... او میداند که تو بی ان میمیری ... دستانم را به اسمان بلند کردم و گفتم خدایا من میدانم که او مال من است پس کجاست و سرم را بر زانوهایم نهادم و ناله کردم ... و شعری که بارها در تنهایی اشک الود خود زمزمه میکردم را خواندم : امشب شب مهتابه ،حبیبم را میخوام... حبیبم اگر خوابه طبیبم را میخوام ... گریه امانم نمیداد ... حس خواصی داشتم .... دلم لرزید و گفتم : خوابست و بیدارش کنید ، مستست و هشیارش کنید ... صدایی را شنیدم ... به اهستگی اشکهایم را پاک کردم و سرم را بالا اوردم ... ولی چشمانم کسی را ندید ... دوباره صدا امد ای رسوای جهان ان کسی که به دنبالش هستی در پشت مجنون روزهاست که منتظر توست .... باورم نمیشد ... صدا هم گریه کرد ... سرم را برگرداندم ... به بید نگاه کردم ... به سختی برگشتم ... انگار اسمان و زمین به حالم میگریستن ... به اهستگی به پشت بید رسیدم ... وای خدای من ... ... چه میدیدم... اسمان سیاه شد... همه مرغان اسمانی به یکباره ناله سر دادند .... اه ای خدا این دیگر چیست ... به زمین خردم... خودر ا به سختی به بالین ان قبری که در پشت بید بود رساندم .... چشمان خیسم را پاک کردم و قبل از اینکه به قبر نگاه کنم گفتم او میداند که اگر مرا تنها بگذارد من میمیرم و با این امید چشمانم را باز کردم ... انا لله و انا علیه راجعون کمی پایین تر را نظاره کردم ... خدایا این خواب است ... باورم نمیشد بر روی سنگ قبر بزرگ نوشته شده بود ... پاییز هرگاه رسیدی از راه بگو به یارم ، من بر سر قول خود ماندم و برسر قرار حاضر شدم اما زیر خاک درحالی که نامه ات در اغوشم هست حتی در زیر خاک ... با صورت به قبر خردم ... و قبر را در بغل گرفتم ... داد زدم بی معرفت ... تو عاشقم نبودی ... تو مرا نمیخواستی ... اگر اگر میخواستی که الان در کنارم نشسته بودی ... تو به من جفا کردی ... من بارها و بارها به خود گفته بودم من زودتر میمیرم ... اما تو ... چون تو اصلا دوستم نداری ... انگار ناله های من بسان غمنامه ای بود که باعث شده بود اسمان و بید و تمام هستی به حالم گریه کنند ... باران شروع به باریدن کرد ... میشنیدم که مجنون بلند بلند گریه میکرد ... تو مگه به من قول نداده بودی با من میمانی .... ببین این شعرها را خودم برایت گفته ام بلند شو ... جان من بلند شو تا سرت را روی زانوهایم بگذارم و در حالی که دستانم را در لابه لای گیسوانت میکشم شعرهایم را برایت بخوانم ... بلند شو پس چرا بلند نمیشی.... ناگهان به یاد عهدمان افتادم ... اگر مرا رها کنی مرگ مرا در اغوش میگیرد ... چاقویم را از جیب بیرون اوردم ... انگار که زمین و زمان میخواستن مانع از این کار من بشوند ... اسمان داد میکشید نه ... مرغان اسمانی فریاد میزدند ... ولی من تصمیمم را گرفته بودم ... افتاب داشت غروب میکرد و این اخرین غروب من بود .... چاقو را بر رگ دست گماردم ... و با گفتن این که الوعده وفا رگ دستم را زدم ... خون همه جا را فرا گرفته بود ... دیگر گریه نمیکردم چون میدانستم به زودی او ا میبینم ... و به یاد نامه ای که برایش نوشتم با خون بر سر قبرش نوشتم ... نازنینم من دارم میام ... بدنم کم کم سرد میشد و من بیشتر عجله داشتم واسه دیدنش ... دیدمش که از دوردستها سوار بر اسب سفید یالداری می امد ... امد و امد تا به کنارم رسید گفت چرا این کار را کردی ... و من در جواب گفتم به تو گفته بودم بی تو مرگ مرا در اغوش میگیرد دستانش را دراز کرد و دستانم را گرفت و گفت برایت حجله درست کرده ام ، شاهزاده من ... ارام ارام چشمانم کم سو میشد و بدنم سرد تر ولی من در درون شاد بودم ...شاد از اینکه لحظه وصال نزدیک است .... حبیبم مرا دریاب ...خداحافظ مجنون ...خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:57 توسط scorpion |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یادم نمیرود ان غروب سرد پاییز بر زیر برگ ریزان ان بید مجنون … به من قول دادی برای همیشه با من میمانی و من حلقه ای را به نشان عهدمان بر دست تو و بوسه ای به نشانه ی عشقمان بر لبان تو نشاندم …. حال سه سال از ان روز میگذرد …و من در سالروز عهدمان بر زیر بید خشکیده ای که روزگاری مجنون بودنش را با سبز بودنش به رخ میکشید نشسته ام … یادش بخیر ان روز برگ ریزانش بود اما حالا از غم من با من میگرید … دیگر تاب فراق ندارم … از تنه ی خشکیده مجنون بالا میروم و با طنابی که دارم داری برای خود درست میکنم …. بر روی شاخه ای که دار را بران بسته ام مینشینم تا همراه با بید خشکیده اخرین غروب زندگی ام را نظاره گر باشم … کلاغها سیاه پوشیده اند و در غروب اسمان بلوایی میکنند … دیگر خورشید کاملا محو شده است … برای یک لحظه همه جا را سکوت در بر میگیرد … و من گریان چشمانم را میبندم و برای اخرین بار عهدمان را به یاد می اورم و بعد ... سقوط میکنم ….
|
|
RSS
|