![]() |
![]() |
|
وقتی دلم میگیره ... وقتی غمگین میشم ...وقتی که حس میکنم کسی را روی زمین ندارم ... وقتی از یتیمی دلم میگیره ... فقط شمایی که ارومم میکنی ... وقتی از سختی ها و پستی های زمانه گریون میشم ... عکس بین الحرمین شما من و اروم میکنه ... وای وای .... وا ویلا از این زمونه ... ای اسمان تو که شاهد بودی چرا کاری نکردی .... چرا بادهای طوفانی ات را به یاری پسر فاطمه نفرستادی .... تو ... اره تو ... ای زمین گستاخ .... چرا دهانت را نگوشدی و ننگ های دو عالم را نبلعیدی ... چرا دهن دشمنان پسر شیر خدا(ع) را مالامال از خاک نکردی ... تو ای زمان .... چرا نایستادی .... چرا متوقف نشدی .... چرا چرا چرا .... ننگ بر تو شما ها .... ننگ بر من هم باد که زنده ام ... ای خدا به شما و به محمد مصطفی (ص) و حیدر (ع) و ال او تسلیت میگوم ... ای صاحب من ای امام عصر ( ع) تسلیت باد . خدایا به حق رقیه (س) عذاب تمام دشمنان حسین زهرا ( ارباب من ) (ع) و محمد و ال محمد (ص) را بی شمار ... بی شمار و بی شمار افزایش بده الی یوم القیامت .... وای بر من اگر نتوانم در دنیا سگ امام حسینم (ع) بشم ... خدایا من سگ حسین بشم هیچ غم ندارم ..هیچ یا حسین زهرا (ع) ... یا ابوالفضل العباس (ع ) یا بیبی زینب (س) ... یا قاسم ( ع) ... یا علی اکبر ( ع) یا رقیه ( س) ... یا علی اصغر (ع) ... یا دو طفلان مسلم (ع) و ای یاران حسین بن علی ( ع) درود و سلام بر شما السلام علی الحسین (ع) و علی بن الحسین (ع) و علی اولاد الحسین ( ع) و علی اصحاب الحسین (ع) ای حسین (ع) من را به بین الحرمینت برسان بسان سگت ای ابو الفضل العباس ( ع) میخوام بیام در حرمت پاسبانی بدم مثل سگت امین یا رب العالمین
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 12:7 توسط scorpion |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یادم نمیرود ان غروب سرد پاییز بر زیر برگ ریزان ان بید مجنون … به من قول دادی برای همیشه با من میمانی و من حلقه ای را به نشان عهدمان بر دست تو و بوسه ای به نشانه ی عشقمان بر لبان تو نشاندم …. حال سه سال از ان روز میگذرد …و من در سالروز عهدمان بر زیر بید خشکیده ای که روزگاری مجنون بودنش را با سبز بودنش به رخ میکشید نشسته ام … یادش بخیر ان روز برگ ریزانش بود اما حالا از غم من با من میگرید … دیگر تاب فراق ندارم … از تنه ی خشکیده مجنون بالا میروم و با طنابی که دارم داری برای خود درست میکنم …. بر روی شاخه ای که دار را بران بسته ام مینشینم تا همراه با بید خشکیده اخرین غروب زندگی ام را نظاره گر باشم … کلاغها سیاه پوشیده اند و در غروب اسمان بلوایی میکنند … دیگر خورشید کاملا محو شده است … برای یک لحظه همه جا را سکوت در بر میگیرد … و من گریان چشمانم را میبندم و برای اخرین بار عهدمان را به یاد می اورم و بعد ... سقوط میکنم ….
|
|
RSS
|