![]() |
![]() |
|
سلام ،میخواهم در این قسمت کمی از اصل ماجرا دور بشم و از تنها خواننده مورد علاقم صحت کنم،درسته منظورم فرهاده مهراد هست....امید وارم از این بابت ناراحت نشین،ممنونم...
فرهاد مهراد ،به شصت سالگي نرسيد و درگذشت.صداي او كه جزيي از خاطره جمعي همه ما است،براي هميشه خاموش شد. فرهاد كه بيست سال را بي صدا با خاموشي گذراند و وطن را پشت سرننهاد،عاقبت در پاريش چشم از جهان فروبست،تا حتي جنازه اش هم به وطن بازنگردد.او را چگونه رانديم كه اينك حتي خاكسترش هم بر سر سوگواران نمي نشيند؟ حالا كه سكوت فرهاد،ناگزير و هميشگي شده است ،حسرت را بايد در نگاه صاحب اختياراني جست كه سالها،همين سكوت را ، خود خواسته و بي دليل بر پيكر خميده اش تحميل كردند و از روزگاري نهراسيدند كه راه بازگشت بسته شود.صاحب اختياران و مسند نشيناني كه حتي در واپسين روزها هم ،دوستداران صداي گرمش را در وطن محروم گذاشتند و اجازه ندادند تا هنرمند با مردمش رو در رو بايستد و از خاطرات مشترك بخواند. در روزهاي بي كسي ،كنج بيمارستاني در پاريس ،در غربتي نا آشنا ،چه كسي سراغي از فرهاد گرفت و به يادش آورد كه “جمعه خونين “ او،خواسته يا ناخواسته با ياد خونين ترين جمعه هاي يك ملت ،عجين شده است. وابستگان فرهنگي ايران در فرنگ،آيا به ديدار خواننده اي شتافتند كه والا پيامدارش در روزهاي خشم و خون،مژده عدل و داد را فرياد مي زد؟نسلي كه با صداي فرهاد زندگي مي كرد ،عاشق مي شد،به بلوغ مي رسيد ،خشم مي گرفت،به پا مي خاست،در انزوا مي نشست و اميدوار مي ماند،امروز از ستاره شصت ساله شان تنها يك خاطره تلخ را به ميراث مي برد؛خاطره جدايي . دست هايي كه سالها ،ميان اين نسل بار وياي هنرمندشان فاصله انداخت،اينك چگونه اشك را از چشم سوگواران خواهد گرفت. فرهاد درگذشت و خاكسترش نيز بر سرمان نخواهد باريد. اكنون ماييم و اين ديار ؛ديار فراموش كاران و فراموش شدگان. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 12:35 توسط scorpion |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یادم نمیرود ان غروب سرد پاییز بر زیر برگ ریزان ان بید مجنون … به من قول دادی برای همیشه با من میمانی و من حلقه ای را به نشان عهدمان بر دست تو و بوسه ای به نشانه ی عشقمان بر لبان تو نشاندم …. حال سه سال از ان روز میگذرد …و من در سالروز عهدمان بر زیر بید خشکیده ای که روزگاری مجنون بودنش را با سبز بودنش به رخ میکشید نشسته ام … یادش بخیر ان روز برگ ریزانش بود اما حالا از غم من با من میگرید … دیگر تاب فراق ندارم … از تنه ی خشکیده مجنون بالا میروم و با طنابی که دارم داری برای خود درست میکنم …. بر روی شاخه ای که دار را بران بسته ام مینشینم تا همراه با بید خشکیده اخرین غروب زندگی ام را نظاره گر باشم … کلاغها سیاه پوشیده اند و در غروب اسمان بلوایی میکنند … دیگر خورشید کاملا محو شده است … برای یک لحظه همه جا را سکوت در بر میگیرد … و من گریان چشمانم را میبندم و برای اخرین بار عهدمان را به یاد می اورم و بعد ... سقوط میکنم ….
|
|
RSS
|